این یادداشت رو دوست عزیزی به صورت کامنت برام فرستاده. میزارم اینجا که همه بخونیم:
سلام رفيق
يادت است آن غروب لعنتي براي مرگ آن دوست ناشناس بهت زنگ زدم؟ تا صدات رو شنيدم بغضم تركيد و .... . ديروز يك تراژدي تلخ دوباره برام تكرار شد و نميدانم چرا دوباره دلم ميخواست براي تو بنويسم. ديروز سالروز ازدواجم بود و با همسرم رفتيم خريد. در راه بازگشت پشت همان چهارراه لعنتي جلو اداره گرم صحبت بوديم كه نوجواني شايد 11– 12 ساله اومد و ميخواست با لُنگش شيشه ماشين را تميز كند. براش بوق زدم و گفتم نميخواد تميزش كني. به من نگاه كرد. هواسرد بود و دستان كودك از سرما كرخت شده بود نگاهش پراز درد بود و با همان نگاه تمام وجودم منقلب شد. رفت گوشه ي پياده رو نشست و لنگش را به كناري پرت كرد و گريه اي از سردرد... . فكر نميكردم كه اين كارم اينگونه ناراحتش كرده باشد. سراسيمه ازماشين پياده شدم و ازش خواستم بياد وسوار ماشين بشه . نيومد و از دور ازم خواست نزديكش نشم. چراغ سبزشده بود و صداي بوق پشت سريها و فحشهايي كه نثارم ميشد مجال ايستادن بهم نداد. احساس حقارت كردم. آن كودك ازمعدود آدمهاي اين روزگاربودكه معناي غرور و عزت نفس را ميفهميد و ميدانست كه درجايي ايستاده است و به كاري تن داده كه در شأن جايگاه انسانيش نيست و من از ديروز تاحالا مثل كسي كه همه چيزش را گم كرده حسي ترسناك وجودم را فراگرفته. به خانه كه رسيدم ديگر گريه امانم نداد و به حال خودم و همه آدمهاي اين ديار سيماني گريستم تمام شب چهره ي رنجديده آن كودك از ذهنم لحظه اي پاك نميشود و به مفهوم خير و شر تو ميانديشيدم. نيمه شب ميخواستم بهت زنگ بزنم ولي نتوانستم. رفتم تو حياط نشستم وتنها شعر سزاروايه خو را زمزمه كردم تا شايد كمي آرام بگيرم:
من فكر ميكنم كه استخوانهايم ازآن ديگران است وشايدآنها را دزديده ام
شايد اگر من به دنيا نمي آمدم
فقيري ميتوانست قهوه اي ديگر بنوشد
و دراين شب سرد
كه زمين بوي غبار انساني را ميدهد
ايكاش
ايكاش
ميتوانستم بر تمامي درها بكوبم
واز كس
نميدانم چه كس
تقاضاي بخشش كنم و
برايشان نانهاي كوچك تازه بپزم
اينجا در تنور قلبم.
امروز صبح چند بار به سر چهارراه رفته ام اما او نيامده است . مهدي چه چيز او را اينقدر به درد آورد كه صورت معصومش از اشك خيس شد. تو بگو اگر ببينمش بايد چي بهش بگم. اصلا دوست ندارم آرامش داشته باشم. او نه، اين منم كه محتاج دلسوزي و ترحمم. ميخواهم بهش بگم كه چقدر روح بزرگ و شكوهمندي دارد. هرگزاينقدربيقرارنبوده ام و احساس ميكنم كه آسمان شهر تاريك شده است.
"آخر دنیا"
