تبليغاتX
آتشگه

آتشگه

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

بعضی آدمها نبودنشان خیلی حس می شود.

شجاع بود و حامی مظلوم،

و شرافتمندانه زیست...

یادش گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 1  توسط وارتان  | 

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه‌ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به‌سر نیست. "احمد شاملو"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 0  توسط وارتان  | 

برای عزیزم: "سیما"، که بودنش بهانه‌ی محکم زندگیست!

"به‌زودى تو ۸۲ ساله خواهى شد. نسبت به گذشته ۶ سانتيمتر كوتاه شده‌اى و وزنت هم به ۴۵ كيلو رسيده است. با اين همه، هنوز هم زيبا، جذاب و شوق‌برانگيزى. به رغم آن كه ۵۸ سال از زندگى مشترك ما مى‌گذرد، بيش از هر زمان ديگرى دوستت دارم. همين چندى پيش بود كه دوباره عاشقت شدم... من نه مى‌خواهم به آتش‌سپردنت را شاهد باشم و نه مى‌خواهم كه ظرف حاوى خاكسترت را تحويل بگيرم."

اين‌ جملات را يك سال پيش، آندره گورتس (André Gortz)، در كتابى به نام «نامه‌اى به  د »منتشر كرد. «نامه‌اى به د» به بيانيه‌اى عاشقانه و گيرا مى‌ماند كه گورتس آن را خطاب به همسر خويش، دورين، نوشته است. گورتس اينك از ديدن مرگ و خاكستر شدن همسر خويش معاف شده است. دورين نيز فقدان همسر خویش را شاهد نخواهد بود. اين‌ها هر دو، روز دوشنبه، ۲۴ سپتامبر، مشتركاً دست به خودكشى زدند و با زندگى وداع كردند.  همسر گورتس از مدت‌ها پيش بيمار بود و از سرطان رنج مى‌برد. دوشنبه گذشته كه يكى از نزديكان خانوادگى گورتس به ديدار آن‌ها رفته بود، جلوی در خانه پيغامى يافته بود به اين مضمون: «كسى كه به ديدار ما مى‌آيد لطفاً پليس را خبر كند.» به نوشته سايت اينترنتیِ نشريه‌اى كه گورتس پايه‌گذارى‌اش كرد،‌ يعنى مجله نوول ابزرواتور، پليس در خانه را كه مى‌گشايد، گورتس و همسرش را خوابيده در نزد هم مى‌يابد با تعدادی نامه كه آن دو به دوستانشان نوشته‌ بوده‌اند...

 شاخص زندگى گورتس عشق و علاقه او به هم‌نوعان و انديشيدن به راه‌هاى عملى براى بهبود زندگى آنها بود. او بیش از همه در پی ارائه ایده‌هایی عملی بود که بتوانند در جوامع پساصنعتی هم تامین‌گر استقلال و آزادی فرد باشند و هم زمینه هم‌بستگی اجتماعی در مطلوب‌ترین شکل آن را فراهم کنند. انديشه‌ها و ديدگاه‌هايى كه او مطرح كرد در سه دهه گذشته در دو سوى رود راين، يعنى در فرانسه و آلمان، چه سوسيال‌دموكرات‌ها و چه سبزها و نيز بخشى از گروه‌هاى چپ‌تر را متاثر كرده،‌ به گونه‌اى كه مفاهيم ابداعى او را اينجا و آنجا در برنامه‌هاى و سياست‌هاى اين گروه‌ها مى‌توان مشاهده كرد. منبع:زمانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 13  توسط وارتان  | 

خوشحالم که در میان مردم آزاده‌ای زندگی می‌کنم که برای سرنوشت‌شون ایستادن. بادست خالی ایستادن و برسر شرافت انسانی‌شون کوتاه نمیان. برای چندمین بار حس کردم که به یک "ما"ی بزرگ تعلق دارم. وقتی که پا به خیابون می‌زاری و چشمات نگران و منتظر حضور دیگرانه و می‌بینی با وجود همه‌ی دشواری‌ها خیلی‌ها اومدن. مردمی که می‌دونن ممکنه هرخطری تهدید‌شون کنه: از نوازش باتوم گرفته تا... .  ولی همه دل‌شون قرصه. پشت‌گرمن به حضور همدیگه. حضوری که اونقدر انسانی و پاکه که قساوت تفنگ هم در برابرش کم میاره. حضوری که اونقدر ستایش‌برانگیزه که بی‌اختیار سرتعظیم فرو میاری دربرابرش. آدم‌هایی که در این هیاهوی قدرت و جنگ و مرگ از صلح و از زندگی می‌گن:

 از آن‌ها که رویاروی

با چشمان گشاده در مرگ نگریستند،

از آن‌ها که خشمِ گردن‌کش را درگرهِ مشت‌های خالیِ خویش فریاد کردند،

این سنبله‌های سبز

در آستانِ درو سرودی چندان دل‌انگیز خوانده‌اند

که دروگر

از حقارت خویش

لب به تحسر گزیده است. "احمد شاملو"‌

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23  توسط وارتان  | 

سال 87 و 88 تا کنون از بهترین ایام زندگی‌ام بوده. تجربه‌های خوب و دگرگونی‌های فکری زیادی داشتم. در تابستان 87 که همه‌چیز خوب پیش رفت. حتا تصادفی که با ماشین کردم هم نتیجه‌اش تعطیلی کار با ماشین بود و فراغت بیشتر. در شهریور بود که به کرمانشاه رفتیم و در 2 هفته‌ی نفس‌گیر موفق شدیم نرگس را پیش خودمان بیاوریم. بزرگ‌ترین نگرانی و دغدغه من از 84 به بعد وضعیت این تنها یادگار "خاله" بود بود که با آمدنش تبدیل به آرامش و رضایت شد. الان نرگس یک سال است که پیش ماست و امسال کلاس دوم را شروع کرده. حضورش نشان از سرزندگی دارد و مهر و غنیمتی‌ست.

-     یک مسافرت به‌یاد ماندنی با "دوستانِ خوبم" به غرب کشور داشیم که برای همه‌مان تجربه بی‌نظیری بود. درک مرا از "دوستی" و "سفر"خیلی عمیق‌تر کرد. یادآوری‌اش هنوز هم برایم هیجان‌انگیز است.

-     آشنایی بیشترم با کردستان و ادبیات و تاریخ پررنجش به واسطه دوستی تازه یافته و نیز رسانه‌های ماهواره‌ای.(کاش زودتر از اینها ماهواره می‌خریدیم.)

-     تجربه انتخاباتی را که از سر گذراندیم. اولین باری بود که من احساس تعلق جدی به هم‌وطنان و آدم‌هایی که در کنارشان زندگی می‌کنم پیدا می‌کردم و نوعی وجدان جمعی را در خیابان می‌دیدم. شرحش مجال دیگری می‌طلبد.

-     نمی‌شود از 87 بدون اشاره به پدیده موسیقی رپ ایران گذشت. من چند ماهی را با کارهای "شاهین نجفی" زندگی کردم. کارهایی مثل: "زندگی سگی"، "مامرد نیستیم"،"حق زن"،"بامداد" و... .

کتاب‌هایی که بسیار کمکم کردند :

-     برخی کتب روان‌شناسی درشناخت زخم‌هایی که بر شانه‌های شخصیتم از کودکی‌ مانده‌ بودند بسیار کمکم کرد. این زخم‌ها پاک شدنی نیستند اما می‌توان وجودشان را قابل تحمل کرد.

-     رمان "وقتی نیچه گریست" و آثار نیچه که نگاه متفاوتی(رویکرد وجودی) را در مواجهه با برخی از زخم‌های وجود آدمی طرح می‌کند. این کتاب‌ها درک مرا از خودم بسیار ژرفا بخشیدند.

-     کتاب‌های ادگار مورن خصوصا شاهکارش "هویت انسانی" مهم‌ترین نقش را در رسیدنم به نگاهی چندبعدی، پیچیده و عمیق به انسان داشت.

-          کتب دیگری هم بودند مثل "فلسفه امروزین علوم اجتماعی" ،"ده پرسش جامعه‌شناسی" یا یا "فهم نظریه‌های سیاسی".

-     "مصطفا ملکیان" و خصوصا "محمدرضا نیکفر" در دو سال اخیر تنها روشنفکران ایرانیی بودند که نوشته‌هایشان را انتظار کشیده‌ام. آثار پیدا و ناپیدای تفکرشان را بر ساختار اندیشه‌ام حس می‌کنم.

-     از فیلم‌های خوبی که دیده‌ام نمی‌توانم بگذرم. سینما روزبه‌روز برایم جدی‌تر می‌شود. دنیا بدون برگمان، فون‌تری‌یر، ایناریتو، آلن، هانکه، مهرجویی،فرهادی و... چیزی کم دارد. یا فیلم‌های ماندگاری مثل پیش‌از طلوع، پیش از غروب.

-     به دوستان خوبی که گفتگوها باهم داشتیم و  بسیاری کتاب‌ها و فیلم‌ها را به‌من شناساندند همیشه مدیونم. همان‌گونه که به‌ " ادگار مورن"، "نیچه" یا برگمان و فون‌تری‌یر و... مدیون خواهم بود.

اینها در بازسازی نگاهم نسبت به خودم، به انسان، به زندگی و به رشته‌ی تحصیلی‌ام در آینده بسیار موثر بودند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 23  توسط وارتان  | 

این روزها در خیابان که راه می روم. دخترانی را با مانتو و روسری‌های بنفش می‌بینم. راستش حواسم پرت می‌شود و مبهوت جذابیت این رنگ می‌شوم. اگه بنفش مثل رنگ سال همه‌گیر بشه و خانم‌ها بخواهند بیشتر از این رنگ بپوشند ، من تا مدت‌ها نمی‌توانم از خانه بیرون بروم، چون آنقدر حواسم پرت می‌شود که یا به در و دیوار و آدم‌های دیگر برمی‌خورم یا ماشین‌ها زیرم می‌گیرند.

در کودکی بنفش در مدادرنگی‌هایم همیشه دست نخورده باقی می‌ماند. مدادش را نگاه می‌داشتم و نمی‌توانستم تمام شدنش را ببینم. چیزی در این رنگ هست که از خیره شدن به آن خسته نمی‌شوم. چیزی از جنس ژرفا.

حالا هم که این رنگ دربر مه‌رویان و نازک‌طبعان جذابیتش دوچندان شده، من بی هیچ مقاومتی تسلیم جاذبه بنفش می‌شوم و تبدیل به مصداق این جمله می‌شوم: ما هیچ، ما نگاه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1  توسط وارتان  | 

«مرد جوانی با کت و شلوار سفید اومد داخل پاستگاه و گفت: من دیشب در اولین شب زندگی مشترکم زنم رو کشتم. زنم باکره نبوده. بعد که جسد رو فرستادیم پزشک قانونی معلوم شد باکره بوده.

 مردی که زنش بهش خیانت کرده بود در وسط میدان اصلی شهر سر زنش رو برید.

 مردی پابرهنه و سراسیمه اومد تو پاستگاه و گفت برادرم رو کشتم. رفتیم و دیدم یه کارد توی سینه‌ی برادره. مرد به تحریک زنش به برادر کوچیک‌ترش بدگمان شده بود و تصمیم به کشتنش می‌گیره.

 دختری که شکمش ورم شدیدی داشت و به‌تدریج بیشتر می‌شد از طرف خانواده متهم شد که در اثر رابطه نامشروع حامله شده. دخترک خودش رو کشت. بعد از مرگ معلوم شد باکره است و یه غده در شکمش داشته.

 اول صبح مردی اومد پاستگاه و یه هفت‌تیر گذاشت روی میزم و گفت دیشب هر دو پسر جوانم رو در رخت‌خواب کشتم. هردو بی‌کارن، بهم زور می‌گن و پولی رو که ندارم ازم می‌خوان. قانون کاری باهاش نداشت چون خودش ولی دم پسرهاشه.

 زن تنهایی که همسرش در اسارت بود به‌خاطر اتهام‌ها و بدگویی‌های بد‌خواهان متهم به رابطه نامشروع با مرد جوانی شد. هیچ شاهد معتبری که بتونه ثابت کنه رابطه نامشروع وجود داشته نبود. در میدان اصلی شهر، جلو چشم همه مردم هرکدوم صد و بیست ضربه شلاق خوردند. مرد جوان از کارش اخراج شد و به زن تا همیشه به‌چشم یک فاحشه  نگریسته شد. همسرش که از اسارت برگشت باهاش یک کلمه هم حرف نزد. زن نتونست از آبروی خودش دفاع کنه. شوهرش طلاقش داد و دوباره ازدواج کرد. زن بسیار زیبا بود و همیشه حسادت زن‌های آشنا را برمی‌انگیخت... (به یاد فیلم "مالنا" می‌افتم.)

 از سی سال پیش تا سال‌ها بعد برای اعدام از روش‌های مختلفی استفاده می‌شد. علاوه بر طناب دار از گلوله، گردن زدن با شمشیر، گذاشتن درگونی و پرت کردن از ارتفاع و سنگ‌سار هم استفاده می‌کردند.»

 این‌ها بخشی از خاطرات جنایی پدرم هستند که دیشب برایمان نقل می‌کرد. 30 سال پلیس بوده و کار هرروزه‌اش مواجهه با چنین حوادثی. بسیاری از قتل‌ها بر سر مسائل ناموسی‌اند. مردها برای حفظ قلمرو جنسی‌شان حاضر به کشتن می‌شوند. درست مثل حیات وحش البته با این تفاوت که در حیات وحش برسر تصاحب ماده، نرها با نرها می‌جنگند ولی در عالم انسانی نرها اگر زورشان به هم نرسد خشم‌شان را بر سر ماده خالی می‌کنند و ماده را می‌کشند. چون از پیش به پشت‌وانه قانون یا سنت یا عرف ماده را تصاحب کرده‌اند و حالا حق دارند که متجاوز را در خونش بغلطانند. واقعیت تلخ و مضحکیست. زن بودن در چنین جامعه‌ای ستم‌کِشی مضاعف است. تو را از انسانیت‌ات تهی می‌کنند و به بخشی از اموال مرد تبدیل می‌شوی...    

 صحبت ما از وقتی شروع شد که برنامه‌ای را راجع به اعدام "بهنود شجاعی" از شبکه یک دیدیم. اعدامی که نوعی قتل دولتی یا قانونی است، هیچ نقشی در اصلاح مجرم و جامعه ندارد و تنها خشونت و بدویت را در ساختار حقوقی و فرهنگ‌ ما نهادینه کرده است. اگر گرفتن جان قاتل نقش مهمی در اصلاح جامعه می‌داشت الان باید بعد از سال‌ها کمتر قتل عمدی را مشاهده می‌کردیم. مجازاتی که رو به سوی مرگ دارد نه اصلاح شخصیت قاتل و بازگرداندنش به زندگی. کاش قانون‌گذارانی که با اعدام موافق‌اند "فیلم کوتاهی درباره کشتن" از کیشلوفسکی را می‌دیدند تا بدانند کشتن، کشتن است چه قانونی باشد و چه غیر قانونی و ربطی به تنبیه و اصلاح فرد یا جامعه ندارد.

چه شب تلخی بود دیشب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11  توسط وارتان  | 

نمی‌دانم حافظه‌ام خیلی ضعیف شده یا حوادث زندگی برایم خیلی روزمره و تکراری شده که به‌سادگی از یاد می‌برمشان. تنها با نوشتن یا بازگفتن است که تجربه‌هایم را بهتر به‌خاطر می‌سپارم. هم به این دلیل که مثل نوعی حافظه همه‌چیز را ثبت می‌کند و هم اینکه در مواجهه با آگاهی دیگران (شما خواننده گرام رو عرض می‌کنم!) گسترده‌تر و ماندگارتر می‌شود. فعلا که تنها راه‌ من همین وبلاگی است که مرا با دیگران وصل می‌کند و تنها جایی که نشانی از من دارد. شاید اگر دوستان خوبم در نزدیکی‌ام بودند و اوقاتمان را بیشتر باهم می‌گذراندیم و تجربه‌هایمان را بیشتر به اشتراک می‌گذاشتیم، اینقدر زود همه‌چیز فراموشم نمی‌شد. یا در فضاهای عمومی و اجتماعی متناسب با علاقه‌ام می‌توانستم حضور داشته باشم که آن‌ها هم از صدقه سری دولت کریمه هنوز به‌وجود نیامده درحال نابودی‌اند. به هرحال گاهی چاره‌ای نیست جز اینکه به نوشتن و ثبت خودم در اینجا و در ذهن شما پناه ببرم تا در برابر سیل بنیان‌کن زمان و فراموشی بایستم. حیف که همه حرف‌ها گفتنی و نوشتنی نیستند وگرنه دوست داشتم یادداشت‌های روزانه شخصی‌ام را هم در اینجا بیاورم.

این روزها که به برکت مطالعه فشرده و تمام وقت برای کنکور ارشد که شبیه نوعی ریاضت و مراقبه است فرصتی دست می‌دهد که به خودم و گذشته‌ای که رفته بیاندیشم، به‌جد با این مشکل "فراموشی" مواجه می‌شوم. شاید یک مکانیسم دفاعی برای مواجه نشدن با واقعیت تلخ احتمالی است؛ با فراموشیِ خود بهتر می‌توان تحمل کرد.

آدم تا با خودش دست به‌یقه نشود و خودش و باورهایش و سبک زندگی‌اش را نقد نکند نمی‌تواند درست قدم بردارد. نقد دیگران هم به همان اندازه مهم است و مفید. نظرات‌تان بازتاب حضور من در آگاهی شماست. مرا هم در آگاهی‌خود شریک کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 10  توسط وارتان  | 

از آسمان انتزاع متافیزیک و فلسفه‌های دین و اخلاق و ذهن، به زمین ملموس و انضمامیِ روابط انسانی و مناسبات قدرت و سلطه و صلح و آزادی و عدالت رسیدم. و از حصار تنگِ فرد، که بر گرد انسان کشیده بودم(در عرفان و روان‌شناسی)، به فضای گشوده و پیچیده‌ فرهنگ و اجتماع و سیاست رسیدم. دیگر معنا برایم در ذات جهان یا در سرشت فرد انسانی قابل کشف نیست. معنا را باید در آفرینشی انسانی آفرید. با زیستن برای زندگی و دل سپردن به تجربه‌های نو، فارغ از هر باید و سنتی که از پیش خطی رسم می‌کند، به یاری آگاهی، هنر، ادبیات، دوستی و عشق. و در تلاش برای ساختن جهانی که در سایه صلح و آزادی و عدالت، انسانی‌تر باشد و بتوان تولد هر کودک را نشانی از شکوفایی بیشتر انسان دانست.

احساس می‌کنم زمین زیر پایم استوارتر از پیش است. می‌توانم گام بردارم و ادامه دهم، تنهایی خویش را بر دوش بکشم، حضور "دیگری" را در این دم کوتاه عمر پذیرا باشم و چشم در چشم مرگ بگویم:"من هستم".

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 18  توسط وارتان  | 

دموکراسی آن نیست که مردان آزادانه از سیاست بگویند

بی‌آنکه کسی به آنها اعتراض کند

دموکراسی آن است که

زنان از عشق بگویند

بی‌آنکه کشته شوند. "سعاد الصباح"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 10  توسط وارتان  |