تبليغاتX
آتشگه

آتشگه

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

ملاقلی‌پور مرد. روزی که در سینما "میم مثل مادر" را می‌دیدم، چه می‌دانستم که مرگ زودهنگام خالقش هم در کنار آن همه موقعیت تراژیک فیلم در خاطرم بماند.هنوز کلی کارِ نکرده داشت، کلی فیلم نساخته که برایشان برنامه‌ریزی کرده بود. به یکباره همه‌چیز تمام شد.خاطره مرگ "خاله" برایم زنده می‌شود:در آن صبح نحس که به ملاقات خاله آمده بود.شبح شوم و هراسناکش را خوب به یاد دارم. آمد و آن همه شور زندگی،عشق، امید و تلاش برای ادامه دادن را خاتمه داد.

می‌ترسم از مرگ زود‌هنگام. می‌ترسم از اینکه فرصت زیستن دود شود و به هوا برود. از این‌که نتوان زندگی را با تمام وجود تجربه کرد.از اینکه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 2  توسط مهدی  | 

این دو تا همیشه با هم دعوا دارن. اولی می‌گه:تو می‌خوای منو خر کنی می خوای من هالو باشم می خوای چشمامو ببندم و با توهّم زندگی کنم ولی کور خوندی من دانای کل‌ام و کلاه سرم نمی‌ره.دومی میگه:تو هم می‌خوای منو با سوالهات، کنجکاوی‌هات و نگاه‌های مشکوکت دیوونه کنی. هرچی می‌سازم خراب می‌کنی.آرامشم رو ازم گرفتی سرگردونم کردی دیگه خسته شدم از دستت.

 منم موندم میون این دو نفر که وجودم رو به دو سرزمین تجزیه کردن. واقعا نمی‌دونم طرف‌دار کدوم باشم: اون که تشنه دونستنه، می‌خواد همه چیز رو دقیق و واضح بفهمه و همش تئوری میده و از هر چی راز و ابهامِ فراریه؛ یا اونی که امنیت می خواد، اعتماد میکنه و دوست داره تو همه چی غرق بشه. روزایی بودن که یکی‌شون رو از وجودم اخراج کرده باشم و با اون یکی زندگی کنم. اما بعد از چند وقت به سراغش رفتم و با خواهش و تمنا برش گردوندم.بازم روز از نو روزی از نو.

یه روز یکی اومد و گفت تا حالا به این فکر کردی که این دو تارو با هم آشتی بدی .اینها اگه آشتی کنن و  همدیگه رو بفهمن عالی میشه.اونوقت دیگه نه احمقی نه دیوونه و سرگردون. اصلا شاید یکی بشن و تو خودت بشی. خودی که هم چشماش بازه و هم دلش آرومه. منم دیدم راست میگه چرا تا حالا به فکر خودم نرسیده بود!؟ شایدم رسیده بود ولی نمی‌دونستم چطوری؟ گفتم خب حالا چطوری میشه آشتی‌شون داد؟ گفت: راه بیفت بریم تا بهت نشون بدم و من هم راه افتادم و همراهش رفتم و... هنوز هم دارم می‌رم. نمی‌دونم تا کجا باید برم ولی می‌دونم که این راه ته نداره.

به نظر شما این دونفر آخرش با هم آشتی میکنن؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 20  توسط مهدی  |