این دو تا همیشه با هم دعوا دارن. اولی میگه:تو میخوای منو خر کنی می خوای من هالو باشم می خوای چشمامو ببندم و با توهّم زندگی کنم ولی کور خوندی من دانای کلام و کلاه سرم نمیره.دومی میگه:تو هم میخوای منو با سوالهات، کنجکاویهات و نگاههای مشکوکت دیوونه کنی. هرچی میسازم خراب میکنی.آرامشم رو ازم گرفتی سرگردونم کردی دیگه خسته شدم از دستت.
منم موندم میون این دو نفر که وجودم رو به دو سرزمین تجزیه کردن. واقعا نمیدونم طرفدار کدوم باشم: اون که تشنه دونستنه، میخواد همه چیز رو دقیق و واضح بفهمه و همش تئوری میده و از هر چی راز و ابهامِ فراریه؛ یا اونی که امنیت می خواد، اعتماد میکنه و دوست داره تو همه چی غرق بشه. روزایی بودن که یکیشون رو از وجودم اخراج کرده باشم و با اون یکی زندگی کنم. اما بعد از چند وقت به سراغش رفتم و با خواهش و تمنا برش گردوندم.بازم روز از نو روزی از نو.
یه روز یکی اومد و گفت تا حالا به این فکر کردی که این دو تارو با هم آشتی بدی .اینها اگه آشتی کنن و همدیگه رو بفهمن عالی میشه.اونوقت دیگه نه احمقی نه دیوونه و سرگردون. اصلا شاید یکی بشن و تو خودت بشی. خودی که هم چشماش بازه و هم دلش آرومه. منم دیدم راست میگه چرا تا حالا به فکر خودم نرسیده بود!؟ شایدم رسیده بود ولی نمیدونستم چطوری؟ گفتم خب حالا چطوری میشه آشتیشون داد؟ گفت: راه بیفت بریم تا بهت نشون بدم و من هم راه افتادم و همراهش رفتم و... هنوز هم دارم میرم. نمیدونم تا کجا باید برم ولی میدونم که این راه ته نداره.
به نظر شما این دونفر آخرش با هم آشتی میکنن؟