تبليغاتX
آتشگه

آتشگه

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

دیشب فیلم "دریای درون" شاهکار سینمایی آلخاندرو آمنابار از برنامه سینما 4 پخش شد. بی‌تردید یکی از بهترین فیلمهایی است که تا کنون درباره رنجهای انسانی ساخته شده است. نگاه شاعرانه و شورمندانه فرهنگ اسپانیایی به زندگی، عشق، مرگ و مواجه عمیقش با واقعیت عریان رنجهای بشری بی‌نظیر است. یادداشت زیر که به قلم پرویز جاهد از سایت بی‌بی‌سی فارسی گرفته شده(با کمی تلخیص)، به معرفی این فیلم پرداخته است. بعضی از دیالوگها و سکانسهای فیلم بیننده را پای تلویزیون میخکوب می‌کند. زمان تکرار این فیلم امشب یعنی شنبه29/2  ساعت بیست و سی دقیقه است. امیدوارم که فرصت تماشایش را از دست ندهید:

دريای درون يک تراژدی پرقدرت و تاثير گذار است که حول ايده "کشتن از روی ترحم" (euthanasia) ساخته شده که به معنی مشارکت در پايان بخشيدن به زندگی کسی است که به دليل ناتوانی جسمی از ادامه زندگی خود خسته شده و خواهان از بين بردن خود است.

الخاندرو آمنابار فيلمساز جوان و خلاق اسپانيائی که سينمای او نشانه های زيادی از سنت سينمائی نيرومند اين کشور و استادان برجسته آن دارد، پس از ساختن چند تريلر روانکاوانه و پرسه زدن در دنيای ماورالطبيعه، به دنيای آدمهای واقعی و ملموس بازگشته و درام انسانی و رئاليستی زيبائی در باره زندگی واقعی "رامون سام پدرو"، ملوان اسپانيائی که در سن ۲۶ سالگی بر اثر شيرجه زدن در آب کم عمق و برخورد سرش با سطح زمين، نخاعش قطع و از گردن به پائين فلج می شود، ساخته است.

رامون بعد از گذشت ۲۹ سال از آن حادثه مرگبار، در سن ۵۵ سالگی از زندگی انگلی و يکنواخت خود به تنگ آمده و تصميم به خودکشی می گيرد.

رامون که صد درصد فلج است و قادر به هيچ حرکتی نيست (او حتی از کشتن خود نيز عاجز است) ازمراجع قضائی و مذهبی اسپانيا می خواهد خواست و اراده او را در مورد حذف فيزيکی اش به رسميت بشناسند. خواستی که ۲۹ سال از سوی جامعه به ظاهر مدرن و در باطن عميقا سنتی و مذهبی اين کشور ناديده گرفته شده است.

پرسش اصلی فيلم که به دنبال خود پرسش های ديگری را نيز پيش می کشد، اين است که آيا يک انسان حق دارد زمانی که دريافت هيچ شکوه و عزتی در زندگی او نيست و احساس کرد که بودنش بار گرانی بر دوش ديگران است، به زندگی خود خاتمه دهد و آيا جامعه و نهادهای مدنی و شرعی اين حق را دارند که در برابر اين در خواست انسانی او بايستند.

زيبائی دريای درون در اين است که سازنده آن از ارائه پاسخ های سطحی و ساده انگارانه به اين پرسش ها خودداری می کند و به جای آن با طرح ديدگاههای گوناگون و متضاد از سوی شخصيت های مختلف حقيقی و حقوقی، بيننده را در موقعيتی قرار می دهد که خود در باره درستی و يا نادرستی اين ديدگاهها قضاوت کند و بينديشد.

اگر چه فيلمساز با ايجاد همذات پنداری با شخصيت رامون، عملا در موضع او می ايستد و از تصميم شجاعانه او تلويحا حمايت می کند.

آمنا بار با استفاده از حس طنز غريبی که در لحن و بيان رامون وجود دارد و بازی گيرا و تاثير گذار خاوير باردم آن را برجسته تر ساخته است، سعی کرده تا حدی از تلخی و سنگينی فضای تراژيک فيلم بکاهد. اين کوشش او خصوصا در سکانس هجوآميز ملاقات رامون با کشيش معلولی که با صندلی چرخدار برای موعظه اخلاقی به ديدار او می آيد به چشم می خورد. صندلی چرخدار کشيش از راهروی باريک خانه رامون رد نمی شود و او ناچار می شود در همان طبقه پائين بماند و کشيش جوان ديگری را به عنوان واسطه و مامور رد و بدل کردن پيام های آن دو مرتب از پله ها بالا بفرستد.

کشيش سعی دارد با استدلال های مذهبی خود رامون را از تصميم خود به خودکشی منصرف سازد. او بحث جبر و آزادی انسان را پيش می کشد و مرگ و زندگی را در حيطه اختيار خداوند می داند. اما نگاه رامون به زندگی و فلسفه حيات، نگاهی غير مذهبی است. او در پاسخ به این جمله کشيش که:آزادیی که زندگی را بگيرد آزادی نيست، می گوید:و زندگیی که آزادی را بگيرد زندگی نيست.

خاوير باردم در نقش رامون بازی شگفت انگيزی ارائه می کند. او شخصيت درونگرا، حساس، زودرنج و آسيب پذير رامون را با قدرت می آفريند.

در صحنه ای از فيلم او را می بينيم که به پهلو خوابيده و با خوليا حرف می زند. ناگهان صدای افتادن خوليا را در پشت سرش می شنود. در اينجا باردم عجز و درماندگی رامون را به شکل خيره کننده ای به نمايش می گذارد. او حتی توان اين را هم ندارد که رويش را به طرف خوليا برگرداند. ...

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 16  توسط مهدی  | 

هیچوقت از یاد نمی‌برم روزی را که کتاب کوچک" ثار" را یواشکی از کمد کتابهایت برداشتم و به دست گرفتم . اولین کتابی بود که با همه کتابهایی که تا آن زمان خوانده بودم متفاوت بود. نثرش طوری بود که تا ساعتها مرا به فکر فرو برد.و تو از این که دیدی خواهر زاده سیزده ساله ات شریعتی خوانده است و دارد به آن فکر میکند چه متعجب و خوشحال بودی. و از آن روز به بعد دیگر برایم فقط یک خاله مهربان و دلسوز نبودی بلکه معلمم شدی و چه مقدس بود معلمی‌ات. و چه آموختم از تو و حرفهایت و کتاب‌هایت و دغدغه‌هایت و بعدها از رنجی که در مبارزه با بیماری ات کشیدی . جایت این روزها چه خالی است. نرگس کوچکت دیگر غزلهای حافظ را از بر نمی‌خواند و حروف الفبا را از یاد برده است و من مدتهاست که با کسی درد دل نکرده‌ام و رنج‌هایم را با کسی قسمت نکرده‌ام. هنوز رفتنت را باور ندارم. کاش بودی تا می‌گفتم خاله جان روزت مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 2  توسط مهدی  | 

حیف است که این جمله را شما هم نخوانید:

"چه همه چیز سر جاش باشد و چه نباشد، کسی که گیج است همه چیز را به ناچار گیج می‌بیند. حتی اگر این عالم بی‌منطق باشد، احتمالا این را کسی می‌فهمد که خودش، هندسه‌ی روحش، منطقی باشد."  مجموعه داستان کوتاه:"چند روایت معتبر" نوشته‌ی مصطفا مستور

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 15  توسط مهدی  | 

بالاخره طلسم نیامدن پدر و مادرم به تهران شکست و از تابستان همه خانواده دوباره دور هم جمع می‌شویم اما اینبار در تهران.در دو ماه گذشته بعد از جستجوی بسیار توانستیم جای مناسبی را در "دهکده المپیک " پیدا کنیم. امان از تورم مسکن که همه را به ستوه آورده است.کسی هم که به فکر این وضع مسخره بازار مسکن نیست(مَسکن چیه بابا، انرژی هسته‌ای رو بچسب).بگذریم... به قول معروف : تا سال دیگه خدا بزرگه.

چند وقت پیش که برای دیدن خانواده و اقوام به کرمانشاه رفته بودم در مناطق مرزی چیزهایی دیدم که نظیرش را تنها در ایام جنگ (آن زمان که کودکی‌‌ها محو می‌شدند)دیده بودم نمی‌دانم چه خواب‌هایی برای این سرزمین دیده شده، اما هر چه هست تعبیر خوبی ندارد. بی‌اختیار به یاد سکانس آخر فیلم "به نام پدر" می‌افتم...

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 1  توسط مهدی  |