صبح:
اتوبوس، مترو، محل کار. در انتظار زنگهای تلفن تاشب.
شب:
مترو، اتوبوس خانه. خستگی و خواب تا صبح فردا. چه تکرار ملال آوری است.
در انتظار زنگها که به صدا د ربیایند و تو گوشی را برداری و بگویی: "تاکسی امین" بفرمایید. این روزها شبیه چارلی چاپلین در فیلم "عصر جدید" شدهام که همه چیز را به شکل پیچهایی میدید که باید پیچانده شوند. تلفن خانه هم که زنگ میخورد من جور دیگری به آن نگاه می کنم انگار که کسی پشت خط ماشین میخواهد.
خیلی که خسته میشوی دیگر ذهنت کار نمیکند، نمیتواند خوب بخواند، بفهمد و تحلیل کند. در چنین مواقعی میتوان هر چیزی را به خوردش داد بدون کوچکترین واکنشی. مثل یک اسفنج که فقط جذب میکند.دیگر نای کتاب یا روزنامه خواندن نداری. پس تلویزیون را روشن میکنی و در برابرش مینشینی. اگر برنامه خوبی در حال پخش باشد که خوش شانس بودهای وگر نه یا یک سریال آبکی نصیبت میشود و یا کلی اراجیف درباره زمین و زمان میشنوی و همه را باور میکنی. از فردایش هم فکر میکنی که همه بد بختیهای ما از دشمن است که نمیخواهد ما زندگی آرام و مرفهی داشته باشیم و همیشه در حال توطئه است. دشمن به ما که آزادترین و عادلانه ترین حکومت دنیا را داریم حسادت میکند و چشم دیدن پیشرفتهای ما را ندارد و...
من هم اگر در تیر ۸۴ چنین شرایطی داشتم به احمدینژاد رای میدادم و منتظر میماندم که او بتواند وضع مرا بهتر کند و پول نفت را به سر سفرهام بیاورد.
