این روزها این شعر مدام در ذهنم تداعی می شود و ... :
ای دریغ! ای دریغ
که فقر
چه به آسانی احتضار ِ فضیلت است
به هنگامی که
تو را
از بودن و ماندن
گزیر نیست.
ماندن
- آری! -
واندوهِ خویشتن را
شامگاهان
به چاهساری متروک
در سپردن،
فریادِ دردِ خود را
در نعره توفان
رها کردن،
وزاریِ جانِ بیقرار را
با هیاهوی باران
در آمیختن.
ماندن
آری
ماندن
و به تماشا نشستن
آری
به تماشا نشستن
دروغ را
که عمر
چه شاهانه میگذارد
به شهری که
ریا را
پنهان نمیکنند
و صداقتِ همشهریان
تنها
در همین است.
دریغا که فقر
ممنوع ماندن است
از تواناییها
به هیأتِ محکومیتی؛ -
ورنه، حدیثِ بههر گامی
ستارهها را
درنوشتن.
ورنه حدیثِ شادی و
از کهکشانها
برگذشتن،
لبخنده و
از جرقهی هر دندان
آفتابی زادن.
دریغا که فقر
چه به آسانی
احتضار ِ فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
چاره نیست؛
بودن و ماندن
و رضا و پذیرش.
"احمد شاملو، ققنوس در باران، مجله کوچک"
