این مطلب رو دوستم احد به صورت کامنت برام نوشته بود. خوندنش خالی از لطف نیست:
"میدونی، من همیشه در تعجبم که چرا آدمها حتی خود من چهارچوبهایی می سازند که یا از محیط به آنها تلقین شده یا خودشان ساخته اند وتماما ساختگی است بعد تو سر و کله خودشان می زنند که چرا نمی توانند این چهارچوبها را رعایت کنند به خودشان زمانی اجازه شادی می دهند که موفق بشوند و عمدتا زمانی خودشان را موفق احساس می کنند که محیط اطرافشان آنها را موفق بدانند من نمی فهمم چرا زمانی باید شاد با شم که به چیزی برسم؟ چرا نتونم همین حالا شاد باشم؟ دیگران و تفکرشان چه اهمیتی دارد. دوست دارم در دوره رمانتیک زندگی کنم دوره ای که آدمهای تحصیل کرده (حالا هر دلیلی که داشتند) می رفتند در دهات کارگری می کردند. یا مثل لاری در کتاب لبه تیغ زندگی کنم، رها از همه چیز . بهترین روش همین است اما یک بهایی دارد و آن این که به دیگران که منفی بافی می کنند اهمیت ندم."
