امشب ساعت دوازده و نیم بود، برای سوار کردن مسافر به آدرسی که داشتم مراجعه کردم. به محض اینکه زنگ خانه را زدم زنی سراسیمه بیرون آمد و گفت: "پسر دیوانهام از خانه فرار کرده و باید قبل از اینکه خیلی از خانه دور شود پیدایش کنم چون ممکن است که برای همیشه گم شود یا بلایی به سرش بیاید." حدود یک ساعت تمام محله را گشتیم و اثری از فرزند نبود. تا اینکه از خانه خبر دادند که پیدا شده.
یک ساعتی که بر من گذشت خیلی درد آور بود. شنیدن ناله های جگر سوز مادری که سی و چند سال صبورانه از فرزند مجنونی نگهداری کرده و حالا در شرف از دست دادنش برای همیشه بود عمیقا متأثرم کرد. مدام خودش را سرزنش میکرد که چرا فراموش کرده مثل همیشه درهای خانه را قفل کند. . انگار که کودک 5 ساله اش را گم کرده باشد میگفت:الان با یه پیرهن آستین کوتاه یخ میزنه. نکنه اذیتش کنن یا تصادف بکنه. این پسر زندگی همه خانواده را تلخ کرده بود و مایه نگرانی و دردسر همه بود. میگفت: اگر گناه نمیداشت تا حالا بارها خودم را به آتش میکشیدم دیگر توان تحمل این همه رنج را ندارم. از خدا گله میکرد که چرا این همه رنج را به او روا میدارد و این وضع تاوان کدام گناه نکرده اوست. من این وسط مونده بودم حواسم به رانندگی و پیدا کردن گمشده باشه یا این مادر زجر دیده را آرام کنم. فقط میدانم که به سختی بغضی را که در گلو داشتم کنترل میکردم.
