چند شب پیش تصادف کردم. یه پراید که با نهایت سهلانگاری رانندگی میکرد اومد و کوبید به ماشین من. فرصت هیچ واکنشی نداشتم جز ترمز کردن. من اگه یکی دو متر جلوتر بودم اون به درب سمت من میزد و حتمن زخمی میشدم .
این چند روز در این فکرم که من چقدر در زندگیام نقشی تعییین کننده و موثر دارم. چند درصد حوادثی را که بر من میگذرند انتخاب کردهام. دارم به جبر سرنوشت فکر میکنم. مثل جبر ژنتیک و محیط. البته شاید واژه اتفاق یا تصادف بهتر باشد. چون در سرنوشت یا تقدیر سیر وقایع از پیش تعیین شده اند و تنها ما از آن بیخبریم. من اثری از یک طرح پیشینی نمیبینم. شبکهای از رویدادهای مرتبط یا بیارتباط به هم میبینم که من در پیدایش یا چگونگی آن کمترین تاثیر را دارم. اصلن نمیتوانم آن را بفهمم.
بهترین توصیف از این وضعیت را در فیلمهای "ایناریتو"ی مکزیکی دیدهام. محوریترین مضمون هر سه فیلمش" عشق سگی، 21گرم، بابل" سرنوشتی است که آدمها در آن هیچ نقشی ندارند. بارزترین مصداق این سرنوشت در جامعه شهری امروز هم تصادف اتومبیل است که در "21 گرم" و "عشق سگی" بسیار پررنگ است.
