مدت زیادیست که با وبلاگ و خودم قهرم. توی این مدت مطالب زیادی به ذهنم میرسید که همیشه از نوشتنش طفره میرفتم. نوشتن برای من عمیقترین نوع رویارویی با خود است. در درونم مقاومت عجیبی برای مواجه شدن با خودم دارم و همیشه به دنبال بهانهای برای گریز از این رویارویی هستم. بهانه هم که در این روزگار از درو دیوار میریزد و تو را از خودت باز میدارد. به هر حال خوشحالم از اینکه بهواسطه مسافرت اعضای محترم خانواده به شمال، چندروزی را در تنهایی مطلق بودم و کمی به خود آمدم. (خدا این شمال رو از ما نگیره!).
حرفهای نزده زیادی دارم برای نوشتن. از تجربه های فرهنگی خوب گرفته تا تجربه های سیاسی وحشتناک و باور نکردنی. از ترسهای همیشگی و خاطراتی که از یاد نمیروند تا سوالها و تردیدهای جانسوزی که مدام آتش در بیشه اندیشه میزنند و تحول دیگری را موجب میشوند. سعی میکنم بنویسم از این تجربهها، البته اگر مجالی برای تنهایی بود...