تبليغاتX
آتشگه

آتشگه

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

کاش می‌شد این قشر خاکستری مغز را که مثل سطحی سیمانی عقل و منطق را در وجودمان محکم  کرده، برای مدتی کنار زد و از دست همه اما و اگرهایش خلاص شد. کارش کنترل و مقاومت در برابر خواسته‌های روان و احساس و تن است، مبادا که کاری از آدم سرزند که با واقعیت عبوس و تنگ بیرونی سازگاری نداشته‌باشد. واقعیتی که در زمانه ما تمام سعی‌اش را در بیگانه کردن تو از خودت و از دیگران می‌کند. نمی‌توانی دل به دریا بزنی، خطر کنی و به استقبال تجربه‌های جدید بروی. همیشه تو را به حرکت بر روی خط اعتدال وا میدارد و از هرچه که امنیت و ثبات زندگی را به هم بزند دورت می‌کند حتا اگر این ثبات به قیمت روزمرگی و کسالت روزهایت حفظ شده باشد. شورمندی در قاموسش جای زیادی ندارد مگر اینکه خطرش کم باشد. برای کسی که از طبقه متوسط است، این یعنی اینکه بهترین سبک زندگی برای تو عادی بودن است چون امنیت را به‌همراه دارد. پس خطر مکن که خطر کردن در تقدیر اجتماعی و طبقاتی‌ات نوشته نشده.

 پی‌نوشت: دیروز فیلم "رولوشنری رُود" را دیدم. زندگی زن و مرد فیلم شباهت زیادی داشت به روال هرروزه زندگی‌های ما. البته راستش را بخواهید اوضاع ما خیلی بدتر است!

پی‌نوشت 2: می‌بینید! این مطلب را هم همان قشر خاکستری نوشت در نقد خودش! جای خوشحالیست که انصاف دارد و گاهی نگاهی در خویش می‌افکند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 15  توسط وارتان  | 

شبکه بی‌بی‌سی فارسی که چند ماهی است راه افتاده هرروز برنامه ای دارد به نام "نوبت شما" که درآن مجری برنامه ابتدا سوالی را مطرح می‌کند و سپس بینندگان از طریق تلفن، ایمیل و وبکم تماس می‌گیرند و نظرشان را می‌گویند. ویژگی منحصر به فرد این برنامه در درجه اول موضوعاتی است که طرح می‌شوند و در درجه دوم نحوه اجرای آن است که گاهی به‌صورت مباحثه بین مخاطبان ادامه می‌یابد. بسیاری از موضوعات با مسائل سیاسی و اجتماعی روز مرتبط است و بحثی آزاد درباره مسائل جاری کشور درمی‌گیرد. اما موضوعاتی که مرا برسر شوق می‌آورد و پای تلویزیون میخکوب می‌کند موضوع‌هایی هستند که در جامعه ما در هیچ فضایی اجازه مطرح شدن ندارند. به عنوان مثال همین امروز موضوع برنامه "حیات پس از مرگ" بود و اینکه آیا پس از مرگ رو به‌سوی آسمان خواهیم داشت یا اینکه برای همیشه رخ در نقاب خاک می‌کشیم و همه‌چیز پایان می‌پذیرد؟ ویا موضوعاتی نظیر تصور شما از خدا، فرضیه تکامل داروین، هویت ملی، روابط دختر و پسر، حقوق اقلیت‌ها و ... که درگذشته مطرح شده‌اند.

تجربه سخن گفتن آزادانه درباره موضوعاتی که همیشه در کشور ما تابو هستند، در چنین سطح گسترده‌ای، تجربه جدیدی است. این موضوعات در فضاهای عمومی و رسانه‌ای رسمی ما مجال طرح شدن ندارند. و حتی در محیط‌های دانشگاهی هم از تیغ سانسور در امان نیستند. چنین برنامه‌هایی برای لحظاتی کوتاه به ذهن‌های دربند ما ایرانی‌ها مجال می‌دهند که آزاد از هر ترس و تعقیبی بیاندیشیم. و اجازه دهیم مرکب عقل رها از هر قیدی به هرجا که می‌خواهد بتازد و نترسد از مواجه شدن با ناشناخته‌ها و یا تردیدهای جان‌سوز.

امیدوارم روزی را ببینیم که در ایران خودمان چنین فضاهایی باشند که بتوان درآن‌ها آزادانه اندیشید و سخن گفت و سخن شنید... فعلن همین نقد را از دست ندهید که معلوم نیست امیدهای نسیه‌مان را به‌این زودی‌ها محقق ببینیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 21  توسط وارتان  | 

فیلم "ویکی کریستیانا بارسلونا" از وودی آلن را دیدم. آلن همیشه مرا به فکر فرو می‌برد. فیلم از لحاظ ساخت چندان چنگی به دل نمی‌زند ولی موضوعش تامل‌برانگیز است. داستان فیلم درباره رابطه‌های زوج‌هاست. این‌که از یک رابطه چه می‌خواهند؟ چطور‌آدمی می‌تواند بیشتر از هرکسی تنهاییشان را پرکند؟ چه الگویی از یک رابطه رضایت‌بخش خواهد بود؟ پیمانی همیشگی و فرورفتن در نقش یک زن و شوهر که خانواده‌ای تشکیل می‌دهند، یا باهم‌بودنی بدون تعهد رسمی و ابدی تا زمانی‌که این باهم‌بودن معنادار و رضایت‌بخش است؟

فیلم قضاوت مثبتی نسبت به الگوی اول(ازدواج سنتی) ندارد. زن و شوهری میان‌سال که سال‌ها بدون هیچ مشکلی(درظاهر) باهم زیسته‌اند، به‌هم وابسته‌اند و برای هم‌دیگر احترام قائلند اما آنچنان در روزمرگی و ملال فرورفته‌اند که باهم بودنشان چیزی جز عادتی اعتیادگونه که توان ترکش را هم ندارند، نیست. تصور ترکش هم باعث ترس و ناامنی فراوانی است. در الگوی دوم  رابطه‌ها معنادار و رضایت‌بخش است اما اغلب چیزی کم دارد که سبب می‌شود چندان به‌طول نیانجامد؛ همیشه یک‌جای کار می‌لنگد. یا آدم‌ها توان تحمل فردیت و آزادی دیگری را ندارند، یا پس از مدتی می‌فهمند شریک‌شان آنی نیست که در پی‌اش بوده‌اند و یا به همان مشکل الگوی اول یعنی روزمرگی و عادت دچار می‌شوند و دیگر برای هم منبع الهام و عشق و شور نیستند.

در پایان زن و شوهرهای کلاسیک را می‌بینیم که هم‌چنان با روزمرگی‌ها، ملال‌ها و عادت‌هایشان دست‌به‌گریبانند. اغلب افسوس عمر و فرصت‌های از دست رفته را می‌خورند و گاه‌گاهی هم به رابطه‌شان خیانت می‌کنند. از طرف دیگر زوج‌هایی را می‌بینیم که رابطه‌های غیررسمی‌شان را به امید رابطه‌ای جدید خاتمه می‌بخشند.

گویی چاره‌ای جز این نیست که یا شورمندی و عشق را فدای امنیت و دوام یک رابطه کنی و یا به دنبال شورمندانه و عاشقانه زیستن قید امنیت‌خاطر و تداوم رابطه را بزنی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 15  توسط وارتان  | 

"سیاوش قمیشی" که هنوز هم محبوب‌ترین خواننده‌ام است، جدیدترین کارش راجع به روزهای پرحادثه‌ایست که در آن قرار داریم. مثل همیشه شنیدنی‌ است. حتما بشنویدش:

 طاقت بیار رفیق!

 طاقت بیار میشه شنید خندیدن دل‌خواه رو / تو زنده می‌مونی رفیق، طاقت بیار این راه رو

توفانو پشت‌سر بزار، اون سمت ما آبادیه / ین زمزمه تو گوشمه، فردا پر از آزادیه

 طاقت بیار رفیق! دنیا تو مشت ماست / طاقت بیار رفیق! خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق! ما هردو بی‌کسیم /طاقت بیار رفیق! داریم می‌رسیم

 دنیا اگه تاریک شد، دستای فانوسو بگیر / بامن بیا بامن بیا، چیزی نمونده از مسیر

سرما و سوز برف رو، آهسته پشت سر بزار / امروز وقت خواب نیست، ما باهمیم طاقت بیار

 طاقت بیار رفیق! دنیا تو مشت ماست / طاقت بیار رفیق! خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق! ما هردو بی‌کسیم / طاقت بیار رفیق! داریم می‌رسیم

 طاقت بیار رفیق! / طاقت بیار رفیق!

رفیق رفیق...

طاقت بیار رفیق!

 فراموش نمی‌کنم روزی را که برای اولین بار با کاری از سیاوش آشنا شدم. دوست خوب و هم‌اتاقی دوران خوابگاهم، مسعود، ترانه "پرنده‌های قفسی" را با صدای گرمش خواند. و من که انگار گمشده‌ای را در عالم موسیقی و شعر یافته بودم گفتم: دوباره می‌خونیش!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 3  توسط وارتان  | 

از این‌به‌بعد می‌خواهم جملاتی(از دیگران) را که در گوشه‌ی کامپیوترم خاک می‌خورند و  گاهی به‌آنها سرمی‌زنم را در اینجا بیاورم. باهم که بخوانیم بهتر است. 

 این دو نگاه انگار به یک دغدغه اشاره دارند. اما با پاسخ‌هایی متفاوت:

"در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضايی هست که اگر صد‌هزار عالم ملک او شود  نياسايد و آرام نيابد. اين خلق به تفصيل در هر پيشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصيل نجوم و طب و غير ذلک می‌کنند و هيچ آرام نمی‌گيرند. زيرا آنچ مقصود است به دست نيامده‌است. آخر معشوق را دلارام می‌گويند. يعنی که دل به وی آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد. اين جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای نردبان جای اقامت و باش نيست. از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درين پايه‌های نردبان عمر خود را ضايع نکند"... "فيه ما فيه، مولانا"

"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده است." "صادق هدایت"

شگفتا! از این موجود هوشمند-دیوانه که درپی معنا چه شاه‌کارها آفریده. من البته مثل مولانا خیلی خوش‌بین نیستم به بیداری و آرام گرفتن. با هدایت هم‌نواترم، البته نه به آن تلخیی که نتوان تاب آورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 19  توسط وارتان  | 

چند روز پیش اظهارنظر صادقانه یکی از دانش‌مندان رجانیوز (ابراهیم فیاض)را درباب فلسفه حجاب دیدم. از اینکه کسی پیدا شد و  اصل مطلب را گفت و پرده از ذهنیتی بیمار برداشت خوشحال بودم. اتفاقن امروز مطلبی می‌خاندم از محمدرضا نیکفر درباره  تبعیض جنسیتی در ایران که به همین  اظهارنظر اشاره کرده بود. خلاصه هر دو مطلب را می‌آورم:

ابراهیم فیاض، رجانیوز:

   "حجاب در اسلام برای حفظ نشاط جنسی است، چون حجاب تخيل جنسی را تحريک می‏کند و سبب می‏شود که مسئله جنسی معنادار شود و دچار بی‏معنايی نگردد... برهنگی در غرب، بی‏رغبتی جنسی را برای غربی به ارمغان آورد، چرا که برهنگی سبب تحريک اوليه انسان به طرف عمل جنسی در سنين اوليه بلوغ می‏شود، ولی در نهايت‏به سرد مزاجی جنسی تبديل می‏شود، چرا که اسراف جنسی در دوران بلوغ، به بی‏رغبتی جنسی در سنين بالاتر منتهی می‏شود..."

محمدرضا نیکفر:

"نظرم را در اين مورد، خلاصه مي‌کنم:
۱. نگرش رژيم به زنان از يک سنت معصوم برنمي‌خيزد که گويا اشکالش فقط آن است که با فرهنگ عصر جديد نمي‌خواند.
۲. اين نگرش در اساس خود س/ک/سيستی* بوده و با انتقالش به دنيای مدرن به صورتی ساديستی درآمده است.
۳. اين س/ک/سيسم، يکی از اشکال س/ک/سيسم دنيای معاصر است. در جريان معاصر شدنش با دنيا نگرش پورنويی آن به زن تقويت شده است.
۴. حجاب در نگرش س/ک/سيستی به زن، بسته‌بندی يک کالای جنسی است. پوشيدگي‌ای که اين ديد تبليغ مي‌کند، با آن عريان‌خواهی تفاوتی بنيادی ندارد که زن را کالا و ابژه‌ی جنسی مي‌بيند."

* معذورم از سرهم نویسی به خاطر فیلترینگ

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 1  توسط وارتان  |