تبليغاتX
آتشگه

آتشگه

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

خوشحالم که در میان مردم آزاده‌ای زندگی می‌کنم که برای سرنوشت‌شون ایستادن. بادست خالی ایستادن و برسر شرافت انسانی‌شون کوتاه نمیان. برای چندمین بار حس کردم که به یک "ما"ی بزرگ تعلق دارم. وقتی که پا به خیابون می‌زاری و چشمات نگران و منتظر حضور دیگرانه و می‌بینی با وجود همه‌ی دشواری‌ها خیلی‌ها اومدن. مردمی که می‌دونن ممکنه هرخطری تهدید‌شون کنه: از نوازش باتوم گرفته تا... .  ولی همه دل‌شون قرصه. پشت‌گرمن به حضور همدیگه. حضوری که اونقدر انسانی و پاکه که قساوت تفنگ هم در برابرش کم میاره. حضوری که اونقدر ستایش‌برانگیزه که بی‌اختیار سرتعظیم فرو میاری دربرابرش. آدم‌هایی که در این هیاهوی قدرت و جنگ و مرگ از صلح و از زندگی می‌گن:

 از آن‌ها که رویاروی

با چشمان گشاده در مرگ نگریستند،

از آن‌ها که خشمِ گردن‌کش را درگرهِ مشت‌های خالیِ خویش فریاد کردند،

این سنبله‌های سبز

در آستانِ درو سرودی چندان دل‌انگیز خوانده‌اند

که دروگر

از حقارت خویش

لب به تحسر گزیده است. "احمد شاملو"‌

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23  توسط مهدی  | 

سال 87 و 88 تا کنون از بهترین ایام زندگی‌ام بوده. تجربه‌های خوب و دگرگونی‌های فکری زیادی داشتم. در تابستان 87 که همه‌چیز خوب پیش رفت. حتا تصادفی که با ماشین کردم هم نتیجه‌اش تعطیلی کار با ماشین بود و فراغت بیشتر. در شهریور بود که به کرمانشاه رفتیم و در 2 هفته‌ی نفس‌گیر موفق شدیم نرگس را پیش خودمان بیاوریم. بزرگ‌ترین نگرانی و دغدغه من از 84 به بعد وضعیت این تنها یادگار "خاله" بود بود که با آمدنش تبدیل به آرامش و رضایت شد. الان نرگس یک سال است که پیش ماست و امسال کلاس دوم را شروع کرده. حضورش نشان از سرزندگی دارد و مهر و غنیمتی‌ست.

-     یک مسافرت به‌یاد ماندنی با "دوستانِ خوبم" به غرب کشور داشیم که برای همه‌مان تجربه بی‌نظیری بود. درک مرا از "دوستی" و "سفر"خیلی عمیق‌تر کرد. یادآوری‌اش هنوز هم برایم هیجان‌انگیز است.

-     آشنایی بیشترم با کردستان و ادبیات و تاریخ پررنجش به واسطه دوستی تازه یافته و نیز رسانه‌های ماهواره‌ای.(کاش زودتر از اینها ماهواره می‌خریدیم.)

-     تجربه انتخاباتی را که از سر گذراندیم. اولین باری بود که من احساس تعلق جدی به هم‌وطنان و آدم‌هایی که در کنارشان زندگی می‌کنم پیدا می‌کردم و نوعی وجدان جمعی را در خیابان می‌دیدم. شرحش مجال دیگری می‌طلبد.

-     نمی‌شود از 87 بدون اشاره به پدیده موسیقی رپ ایران گذشت. من چند ماهی را با کارهای "شاهین نجفی" زندگی کردم. کارهایی مثل: "زندگی سگی"، "مامرد نیستیم"،"حق زن"،"بامداد" و... .

کتاب‌هایی که بسیار کمکم کردند :

-     برخی کتب روان‌شناسی درشناخت زخم‌هایی که بر شانه‌های شخصیتم از کودکی‌ مانده‌ بودند بسیار کمکم کرد. این زخم‌ها پاک شدنی نیستند اما می‌توان وجودشان را قابل تحمل کرد.

-     رمان "وقتی نیچه گریست" و آثار نیچه که نگاه متفاوتی(رویکرد وجودی) را در مواجهه با برخی از زخم‌های وجود آدمی طرح می‌کند. این کتاب‌ها درک مرا از خودم بسیار ژرفا بخشیدند.

-     کتاب‌های ادگار مورن خصوصا شاهکارش "هویت انسانی" مهم‌ترین نقش را در رسیدنم به نگاهی چندبعدی، پیچیده و عمیق به انسان داشت.

-          کتب دیگری هم بودند مثل "فلسفه امروزین علوم اجتماعی" ،"ده پرسش جامعه‌شناسی" یا یا "فهم نظریه‌های سیاسی".

-     "مصطفا ملکیان" و خصوصا "محمدرضا نیکفر" در دو سال اخیر تنها روشنفکران ایرانیی بودند که نوشته‌هایشان را انتظار کشیده‌ام. آثار پیدا و ناپیدای تفکرشان را بر ساختار اندیشه‌ام حس می‌کنم.

-     از فیلم‌های خوبی که دیده‌ام نمی‌توانم بگذرم. سینما روزبه‌روز برایم جدی‌تر می‌شود. دنیا بدون برگمان، فون‌تری‌یر، ایناریتو، آلن، هانکه، مهرجویی،فرهادی و... چیزی کم دارد. یا فیلم‌های ماندگاری مثل پیش‌از طلوع، پیش از غروب.

-     به دوستان خوبی که گفتگوها باهم داشتیم و  بسیاری کتاب‌ها و فیلم‌ها را به‌من شناساندند همیشه مدیونم. همان‌گونه که به‌ " ادگار مورن"، "نیچه" یا برگمان و فون‌تری‌یر و... مدیون خواهم بود.

اینها در بازسازی نگاهم نسبت به خودم، به انسان، به زندگی و به رشته‌ی تحصیلی‌ام در آینده بسیار موثر بودند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 23  توسط مهدی  | 

این روزها در خیابان که راه می روم. دخترانی را با مانتو و روسری‌های بنفش می‌بینم. راستش حواسم پرت می‌شود و مبهوت جذابیت این رنگ می‌شوم. اگه بنفش مثل رنگ سال همه‌گیر بشه و خانم‌ها بخواهند بیشتر از این رنگ بپوشند ، من تا مدت‌ها نمی‌توانم از خانه بیرون بروم، چون آنقدر حواسم پرت می‌شود که یا به در و دیوار و آدم‌های دیگر برمی‌خورم یا ماشین‌ها زیرم می‌گیرند.

در کودکی بنفش در مدادرنگی‌هایم همیشه دست نخورده باقی می‌ماند. مدادش را نگاه می‌داشتم و نمی‌توانستم تمام شدنش را ببینم. چیزی در این رنگ هست که از خیره شدن به آن خسته نمی‌شوم. چیزی از جنس ژرفا.

حالا هم که این رنگ دربر مه‌رویان و نازک‌طبعان جذابیتش دوچندان شده، من بی هیچ مقاومتی تسلیم جاذبه بنفش می‌شوم و تبدیل به مصداق این جمله می‌شوم: ما هیچ، ما نگاه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1  توسط مهدی  |