انسان به معبد ستایش خویش
باز آمده است.
راهب را دیگر
انگیزهی سفر نیست.
راهب را دیگر
هوای سفری بهسر نیست. "احمد شاملو"
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...
انسان به معبد ستایش خویش
باز آمده است.
راهب را دیگر
انگیزهی سفر نیست.
راهب را دیگر
هوای سفری بهسر نیست. "احمد شاملو"
فیلم "احمقها" از لارسفون ترییر رادیدم. مثل دودفعه قبل مواجهه با این کارش هم برایم تکاندهنده بود. مثل "داگویل"، مثل "رقصنده در تاریکی". فیلسوف بدبین(شاید هم واقعبین) و ژرفاندیش سینما. در پایان فیلم آنچنان شوکه میشوی که مدتی طول میکشد از زیر اقتدار و نفوذی که بر تو داشته بیرون بیایی و به فیلم بیاندیشی. اگر میخواهید از جنبههای نادیده وجود انسان بیشتر باخبر شوید فونترییر را جدی بگیرید. جنبههایی که بشر همیشه سعی در انکار یا نادیده گرفتن آنها دارد. شرارت، دیوانگی، بازیگوشی، کودکی و معصومیت و... . این جنبهها در برابر عقلانیت حسابگرانه مدرن و تعریفی که از انسان به عنوان موجودی هوشمند/ عاقل وجود دارد همیشه نادیده گرفته میشود. حیوان تکامل یافتهای که در عین هوشمندی و عاقلی، دیوانه و بازیگوش هم هست. در عین گرایش به بقا و آرامش و عشق، ویرانگر و بیقرار و قاتل هم هست. و در عین گرایش به خیر، شرور هم هست.
فتوای1: دیدن آثار فونترییر بر همه کسانی که نگاه خوشبینانهای به سرشت انسان دارند واجب عینی است!
فتوای2: از دوست گرام "ح س م ص م" میخواهم که بقیه فیلمهای فونترییر را زودتر به دستم برساند و گرنه در اولین اقدام به جرم نپرداختن زکات فیلم، نامشان را فاش می کنم. البته این فریضه بر ایشان واجب کفایی است و اگر کس دیگری این کار را انجام دهد وجوبش بر ایشان ملغا میشود.
دیروز با دوست خوبم مهدی رفتیم سینما و "بیپولی" را دیدیم از حمید نعمت الله. به یکبار دیدنش میارزید. راستش از بیپولی ترسیدم، نه از فیلمش، بلکه از موقعیتی که آدم بیپول و فقیر باشد. در این جامعه که ملاک هر قضاوتی درباره افراد حول محور داراییهایش میگردد، اگر پولی در بساط نداشته باشیم، چقدر برای دیگران ارزشمند باقی میمانیم؟ نگران میشویم از اینکه عزیزترین کسانمان هم رهایمان کنند: آدم اگه فقیر بشه خوبیهاش هم حقیر میشه... .
بازیها در حد قابل قبولی بودند بهجز بازی لیلا حاتمی که در نقشش جانیفتاده بود. کاراکتر بهرام رادان هم برایم چندان قابل باور نبود. مرد جوانی که بهخاطر حفظ آبرو و کلاس اجتماعی، بیکاریاش را از همه حتا همسرش پنهان میکند و در شرایطی که پولی برای خرید غذا یا شیرخشک بچه ندارند هم حاضر به فروش اساس خانه یا طلاهای همسرش نمیشود. به نظرم کمی اغراقآمیز بود.
در این سالها که امکان دیدن فیلم خوب در سینما آنقدر کم است که ممکن است سینما رفتن را فراموش کنی، "بیپولی" فرصتی است که قدم در آن سالن تاریک بگذاری و کمی هم به فقری که جامعه را در بر گرفته بیاندیشی.
کاش میشد این قشر خاکستری مغز را که مثل سطحی سیمانی عقل و منطق را در وجودمان محکم کرده، برای مدتی کنار زد و از دست همه اما و اگرهایش خلاص شد. کارش کنترل و مقاومت در برابر خواستههای روان و احساس و تن است، مبادا که کاری از آدم سرزند که با واقعیت عبوس و تنگ بیرونی سازگاری نداشتهباشد. واقعیتی که در زمانه ما تمام سعیاش را در بیگانه کردن تو از خودت و از دیگران میکند. نمیتوانی دل به دریا بزنی، خطر کنی و به استقبال تجربههای جدید بروی. همیشه تو را به حرکت بر روی خط اعتدال وا میدارد و از هرچه که امنیت و ثبات زندگی را به هم بزند دورت میکند حتا اگر این ثبات به قیمت روزمرگی و کسالت روزهایت حفظ شده باشد. شورمندی در قاموسش جای زیادی ندارد مگر اینکه خطرش کم باشد. برای کسی که از طبقه متوسط است، این یعنی اینکه بهترین سبک زندگی برای تو عادی بودن است چون امنیت را بههمراه دارد. پس خطر مکن که خطر کردن در تقدیر اجتماعی و طبقاتیات نوشته نشده.
پینوشت: دیروز فیلم "رولوشنری رُود" را دیدم. زندگی زن و مرد فیلم شباهت زیادی داشت به روال هرروزه زندگیهای ما. البته راستش را بخواهید اوضاع ما خیلی بدتر است!
پینوشت 2: میبینید! این مطلب را هم همان قشر خاکستری نوشت در نقد خودش! جای خوشحالیست که انصاف دارد و گاهی نگاهی در خویش میافکند...
فیلم "ویکی کریستیانا بارسلونا" از وودی آلن را دیدم. آلن همیشه مرا به فکر فرو میبرد. فیلم از لحاظ ساخت چندان چنگی به دل نمیزند ولی موضوعش تاملبرانگیز است. داستان فیلم درباره رابطههای زوجهاست. اینکه از یک رابطه چه میخواهند؟ چطورآدمی میتواند بیشتر از هرکسی تنهاییشان را پرکند؟ چه الگویی از یک رابطه رضایتبخش خواهد بود؟ پیمانی همیشگی و فرورفتن در نقش یک زن و شوهر که خانوادهای تشکیل میدهند، یا باهمبودنی بدون تعهد رسمی و ابدی تا زمانیکه این باهمبودن معنادار و رضایتبخش است؟
فیلم قضاوت مثبتی نسبت به الگوی اول(ازدواج سنتی) ندارد. زن و شوهری میانسال که سالها بدون هیچ مشکلی(درظاهر) باهم زیستهاند، بههم وابستهاند و برای همدیگر احترام قائلند اما آنچنان در روزمرگی و ملال فرورفتهاند که باهم بودنشان چیزی جز عادتی اعتیادگونه که توان ترکش را هم ندارند، نیست. تصور ترکش هم باعث ترس و ناامنی فراوانی است. در الگوی دوم رابطهها معنادار و رضایتبخش است اما اغلب چیزی کم دارد که سبب میشود چندان بهطول نیانجامد؛ همیشه یکجای کار میلنگد. یا آدمها توان تحمل فردیت و آزادی دیگری را ندارند، یا پس از مدتی میفهمند شریکشان آنی نیست که در پیاش بودهاند و یا به همان مشکل الگوی اول یعنی روزمرگی و عادت دچار میشوند و دیگر برای هم منبع الهام و عشق و شور نیستند.
در پایان زن و شوهرهای کلاسیک را میبینیم که همچنان با روزمرگیها، ملالها و عادتهایشان دستبهگریبانند. اغلب افسوس عمر و فرصتهای از دست رفته را میخورند و گاهگاهی هم به رابطهشان خیانت میکنند. از طرف دیگر زوجهایی را میبینیم که رابطههای غیررسمیشان را به امید رابطهای جدید خاتمه میبخشند.
گویی چارهای جز این نیست که یا شورمندی و عشق را فدای امنیت و دوام یک رابطه کنی و یا به دنبال شورمندانه و عاشقانه زیستن قید امنیتخاطر و تداوم رابطه را بزنی...
۲.جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی و حتا ندونی چرا زنده ای...
اینا دیالوگهای فیلم "شهر گناه/sin sity " بودن. اولی از یه سیاستمداره و دومی حدیث نفس هرروزه مردمیه که توی این شهر به بازی گرفته میشن و هر روزشون جهنمه.
کارگردان: فرانک میلر و رابرت رودریگرز
دیشب "مرد دویست ساله" رو دیدم. با بازی رابین ویلیامز. رابین ویلیامز از اون بازیگرهاییه که با تمام وجودش بازی میکنه. کاراکتر مردهای عاشق رو به بهترین نحو بازی می کنه . من کس دیگهای رو سراغ ندارم که بتونه شخصیت مرد عاشق و عشقش رو اینقدر عمیق و باشکوه بازی کنه. حدس می زنم که توی زندگیه خصوصیاش هم همینطور آدمی باشه. فیلمهای "انجمن شاعران مرده"، "نابغه دکتر هانتینگتون"، "چه رویاهایی میآیند"، و "مرد دویست ساله" که رابین ویلیامز نقش اصلی رو بازی میکنه از بهترین فیلمهایی هستند که که دیدهام. پیشنهاد میکنم دیدنشون رو از دست ندید. هر چند خودم هنوز... عشق رو بهصورت جدی تجربه نکردهام اما اگه اینها رو نمی دیدم درکم از عشق و تجربههای ناب انسانی خیلی محدودتر بود. اگه کسی فیلمهای دیگهای ازش دیده لطف کنه و اسمهاش رو به من بگه که ببینم. خلاصه اینکه... حاج رابین از "اوتاده".
ققنوس من! بهار تو مرده است، یخ زده است
دیگر به احترام کلاغان، نفس نکش!
من در خودم به حالت اغما رسیده ام
ای روح پاره پاره بی جان، نفس نکش!
من مرده ام و جسم مرا باد می برد
در این زمین بی سر وسامان، نفس نکش!
ققنوس من! که مرگ مرا جار می زنی
در فصل بی خیالی انسان، نفس نکش!
وقتی دلت شکسته تر از حال پنجره است
فرزند خوب حضرت باران! نفس نکش!
این روزها این شعر مدام در ذهنم تداعی می شود و ... :
ای دریغ! ای دریغ
که فقر
چه به آسانی احتضار ِ فضیلت است
به هنگامی که
تو را
از بودن و ماندن
گزیر نیست.
ماندن
- آری! -
واندوهِ خویشتن را
شامگاهان
به چاهساری متروک
در سپردن،
فریادِ دردِ خود را
در نعره توفان
رها کردن،
وزاریِ جانِ بیقرار را
با هیاهوی باران
در آمیختن.
ماندن
آری
ماندن
و به تماشا نشستن
آری
به تماشا نشستن
دروغ را
که عمر
چه شاهانه میگذارد
به شهری که
ریا را
پنهان نمیکنند
و صداقتِ همشهریان
تنها
در همین است.
دریغا که فقر
ممنوع ماندن است
از تواناییها
به هیأتِ محکومیتی؛ -
ورنه، حدیثِ بههر گامی
ستارهها را
درنوشتن.
ورنه حدیثِ شادی و
از کهکشانها
برگذشتن،
لبخنده و
از جرقهی هر دندان
آفتابی زادن.
دریغا که فقر
چه به آسانی
احتضار ِ فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
چاره نیست؛
بودن و ماندن
و رضا و پذیرش.
"احمد شاملو، ققنوس در باران، مجله کوچک"
بعد از یکسال تحریم تلویزیون چند وقتیه که دارم بعضی از برنامهها رو میبینم. از میان شبکهها، شبکه 4 رو میپسندم. برنامههایی رو که گاهی میبینم با ساعت پخششون اینجا میزارم که شما هم اگه نمی دونستید ببینید و اگر هم چیز بهتری سراغ داشتید منو بی خبر نگذارید.
پی نوشت: راستی شما چقدر تلویزیون می بینید؟
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه پرندهای،
هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
سالیانِ بسیار نمیبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست
که حضور انسان
آبادانیست.
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچکتر حتا
از گلوگاه یکی پرنده!
"احمد شاملو"
دیشب فیلم "دریای درون" شاهکار سینمایی آلخاندرو آمنابار از برنامه سینما 4 پخش شد. بیتردید یکی از بهترین فیلمهایی است که تا کنون درباره رنجهای انسانی ساخته شده است. نگاه شاعرانه و شورمندانه فرهنگ اسپانیایی به زندگی، عشق، مرگ و مواجه عمیقش با واقعیت عریان رنجهای بشری بینظیر است. یادداشت زیر که به قلم پرویز جاهد از سایت بیبیسی فارسی گرفته شده(با کمی تلخیص)، به معرفی این فیلم پرداخته است. بعضی از دیالوگها و سکانسهای فیلم بیننده را پای تلویزیون میخکوب میکند. زمان تکرار این فیلم امشب یعنی شنبه29/2 ساعت بیست و سی دقیقه است. امیدوارم که فرصت تماشایش را از دست ندهید:
دريای درون يک تراژدی پرقدرت و تاثير گذار است که حول ايده "کشتن از روی ترحم" (euthanasia) ساخته شده که به معنی مشارکت در پايان بخشيدن به زندگی کسی است که به دليل ناتوانی جسمی از ادامه زندگی خود خسته شده و خواهان از بين بردن خود است.
الخاندرو آمنابار فيلمساز جوان و خلاق اسپانيائی که سينمای او نشانه های زيادی از سنت سينمائی نيرومند اين کشور و استادان برجسته آن دارد، پس از ساختن چند تريلر روانکاوانه و پرسه زدن در دنيای ماورالطبيعه، به دنيای آدمهای واقعی و ملموس بازگشته و درام انسانی و رئاليستی زيبائی در باره زندگی واقعی "رامون سام پدرو"، ملوان اسپانيائی که در سن ۲۶ سالگی بر اثر شيرجه زدن در آب کم عمق و برخورد سرش با سطح زمين، نخاعش قطع و از گردن به پائين فلج می شود، ساخته است.
رامون بعد از گذشت ۲۹ سال از آن حادثه مرگبار، در سن ۵۵ سالگی از زندگی انگلی و يکنواخت خود به تنگ آمده و تصميم به خودکشی می گيرد.
رامون که صد درصد فلج است و قادر به هيچ حرکتی نيست (او حتی از کشتن خود نيز عاجز است) ازمراجع قضائی و مذهبی اسپانيا می خواهد خواست و اراده او را در مورد حذف فيزيکی اش به رسميت بشناسند. خواستی که ۲۹ سال از سوی جامعه به ظاهر مدرن و در باطن عميقا سنتی و مذهبی اين کشور ناديده گرفته شده است.
پرسش اصلی فيلم که به دنبال خود پرسش های ديگری را نيز پيش می کشد، اين است که آيا يک انسان حق دارد زمانی که دريافت هيچ شکوه و عزتی در زندگی او نيست و احساس کرد که بودنش بار گرانی بر دوش ديگران است، به زندگی خود خاتمه دهد و آيا جامعه و نهادهای مدنی و شرعی اين حق را دارند که در برابر اين در خواست انسانی او بايستند.
زيبائی دريای درون در اين است که سازنده آن از ارائه پاسخ های سطحی و ساده انگارانه به اين پرسش ها خودداری می کند و به جای آن با طرح ديدگاههای گوناگون و متضاد از سوی شخصيت های مختلف حقيقی و حقوقی، بيننده را در موقعيتی قرار می دهد که خود در باره درستی و يا نادرستی اين ديدگاهها قضاوت کند و بينديشد.
اگر چه فيلمساز با ايجاد همذات پنداری با شخصيت رامون، عملا در موضع او می ايستد و از تصميم شجاعانه او تلويحا حمايت می کند.
آمنا بار با استفاده از حس طنز غريبی که در لحن و بيان رامون وجود دارد و بازی گيرا و تاثير گذار خاوير باردم آن را برجسته تر ساخته است، سعی کرده تا حدی از تلخی و سنگينی فضای تراژيک فيلم بکاهد. اين کوشش او خصوصا در سکانس هجوآميز ملاقات رامون با کشيش معلولی که با صندلی چرخدار برای موعظه اخلاقی به ديدار او می آيد به چشم می خورد. صندلی چرخدار کشيش از راهروی باريک خانه رامون رد نمی شود و او ناچار می شود در همان طبقه پائين بماند و کشيش جوان ديگری را به عنوان واسطه و مامور رد و بدل کردن پيام های آن دو مرتب از پله ها بالا بفرستد.
کشيش سعی دارد با استدلال های مذهبی خود رامون را از تصميم خود به خودکشی منصرف سازد. او بحث جبر و آزادی انسان را پيش می کشد و مرگ و زندگی را در حيطه اختيار خداوند می داند. اما نگاه رامون به زندگی و فلسفه حيات، نگاهی غير مذهبی است. او در پاسخ به این جمله کشيش که:آزادیی که زندگی را بگيرد آزادی نيست، می گوید:و زندگیی که آزادی را بگيرد زندگی نيست.
خاوير باردم در نقش رامون بازی شگفت انگيزی ارائه می کند. او شخصيت درونگرا، حساس، زودرنج و آسيب پذير رامون را با قدرت می آفريند.
در صحنه ای از فيلم او را می بينيم که به پهلو خوابيده و با خوليا حرف می زند. ناگهان صدای افتادن خوليا را در پشت سرش می شنود. در اينجا باردم عجز و درماندگی رامون را به شکل خيره کننده ای به نمايش می گذارد. او حتی توان اين را هم ندارد که رويش را به طرف خوليا برگرداند. ...
حیف است که این جمله را شما هم نخوانید:
"چه همه چیز سر جاش باشد و چه نباشد، کسی که گیج است همه چیز را به ناچار گیج میبیند. حتی اگر این عالم بیمنطق باشد، احتمالا این را کسی میفهمد که خودش، هندسهی روحش، منطقی باشد." مجموعه داستان کوتاه:"چند روایت معتبر" نوشتهی مصطفا مستور