بعضی آدمها نبودنشان خیلی حس می شود.
شجاع بود و حامی مظلوم،
و شرافتمندانه زیست...
یادش گرامی
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...
بعضی آدمها نبودنشان خیلی حس می شود.
شجاع بود و حامی مظلوم،
و شرافتمندانه زیست...
یادش گرامی
خوشحالم که در میان مردم آزادهای زندگی میکنم که برای سرنوشتشون ایستادن. بادست خالی ایستادن و برسر شرافت انسانیشون کوتاه نمیان. برای چندمین بار حس کردم که به یک "ما"ی بزرگ تعلق دارم. وقتی که پا به خیابون میزاری و چشمات نگران و منتظر حضور دیگرانه و میبینی با وجود همهی دشواریها خیلیها اومدن. مردمی که میدونن ممکنه هرخطری تهدیدشون کنه: از نوازش باتوم گرفته تا... . ولی همه دلشون قرصه. پشتگرمن به حضور همدیگه. حضوری که اونقدر انسانی و پاکه که قساوت تفنگ هم در برابرش کم میاره. حضوری که اونقدر ستایشبرانگیزه که بیاختیار سرتعظیم فرو میاری دربرابرش. آدمهایی که در این هیاهوی قدرت و جنگ و مرگ از صلح و از زندگی میگن:
از آنها که رویاروی
با چشمان گشاده در مرگ نگریستند،
از آنها که خشمِ گردنکش را درگرهِ مشتهای خالیِ خویش فریاد کردند،
این سنبلههای سبز
در آستانِ درو سرودی چندان دلانگیز خواندهاند
که دروگر
از حقارت خویش
لب به تحسر گزیده است. "احمد شاملو"
«مرد جوانی با کت و شلوار سفید اومد داخل پاستگاه و گفت: من دیشب در اولین شب زندگی مشترکم زنم رو کشتم. زنم باکره نبوده. بعد که جسد رو فرستادیم پزشک قانونی معلوم شد باکره بوده.
مردی که زنش بهش خیانت کرده بود در وسط میدان اصلی شهر سر زنش رو برید.
مردی پابرهنه و سراسیمه اومد تو پاستگاه و گفت برادرم رو کشتم. رفتیم و دیدم یه کارد توی سینهی برادره. مرد به تحریک زنش به برادر کوچیکترش بدگمان شده بود و تصمیم به کشتنش میگیره.
دختری که شکمش ورم شدیدی داشت و بهتدریج بیشتر میشد از طرف خانواده متهم شد که در اثر رابطه نامشروع حامله شده. دخترک خودش رو کشت. بعد از مرگ معلوم شد باکره است و یه غده در شکمش داشته.
اول صبح مردی اومد پاستگاه و یه هفتتیر گذاشت روی میزم و گفت دیشب هر دو پسر جوانم رو در رختخواب کشتم. هردو بیکارن، بهم زور میگن و پولی رو که ندارم ازم میخوان. قانون کاری باهاش نداشت چون خودش ولی دم پسرهاشه.
زن تنهایی که همسرش در اسارت بود بهخاطر اتهامها و بدگوییهای بدخواهان متهم به رابطه نامشروع با مرد جوانی شد. هیچ شاهد معتبری که بتونه ثابت کنه رابطه نامشروع وجود داشته نبود. در میدان اصلی شهر، جلو چشم همه مردم هرکدوم صد و بیست ضربه شلاق خوردند. مرد جوان از کارش اخراج شد و به زن تا همیشه بهچشم یک فاحشه نگریسته شد. همسرش که از اسارت برگشت باهاش یک کلمه هم حرف نزد. زن نتونست از آبروی خودش دفاع کنه. شوهرش طلاقش داد و دوباره ازدواج کرد. زن بسیار زیبا بود و همیشه حسادت زنهای آشنا را برمیانگیخت... (به یاد فیلم "مالنا" میافتم.)
از سی سال پیش تا سالها بعد برای اعدام از روشهای مختلفی استفاده میشد. علاوه بر طناب دار از گلوله، گردن زدن با شمشیر، گذاشتن درگونی و پرت کردن از ارتفاع و سنگسار هم استفاده میکردند.»
اینها بخشی از خاطرات جنایی پدرم هستند که دیشب برایمان نقل میکرد. 30 سال پلیس بوده و کار هرروزهاش مواجهه با چنین حوادثی. بسیاری از قتلها بر سر مسائل ناموسیاند. مردها برای حفظ قلمرو جنسیشان حاضر به کشتن میشوند. درست مثل حیات وحش البته با این تفاوت که در حیات وحش برسر تصاحب ماده، نرها با نرها میجنگند ولی در عالم انسانی نرها اگر زورشان به هم نرسد خشمشان را بر سر ماده خالی میکنند و ماده را میکشند. چون از پیش به پشتوانه قانون یا سنت یا عرف ماده را تصاحب کردهاند و حالا حق دارند که متجاوز را در خونش بغلطانند. واقعیت تلخ و مضحکیست. زن بودن در چنین جامعهای ستمکِشی مضاعف است. تو را از انسانیتات تهی میکنند و به بخشی از اموال مرد تبدیل میشوی...
صحبت ما از وقتی شروع شد که برنامهای را راجع به اعدام "بهنود شجاعی" از شبکه یک دیدیم. اعدامی که نوعی قتل دولتی یا قانونی است، هیچ نقشی در اصلاح مجرم و جامعه ندارد و تنها خشونت و بدویت را در ساختار حقوقی و فرهنگ ما نهادینه کرده است. اگر گرفتن جان قاتل نقش مهمی در اصلاح جامعه میداشت الان باید بعد از سالها کمتر قتل عمدی را مشاهده میکردیم. مجازاتی که رو به سوی مرگ دارد نه اصلاح شخصیت قاتل و بازگرداندنش به زندگی. کاش قانونگذارانی که با اعدام موافقاند "فیلم کوتاهی درباره کشتن" از کیشلوفسکی را میدیدند تا بدانند کشتن، کشتن است چه قانونی باشد و چه غیر قانونی و ربطی به تنبیه و اصلاح فرد یا جامعه ندارد.
چه شب تلخی بود دیشب!
دموکراسی آن نیست که مردان آزادانه از سیاست بگویند
بیآنکه کسی به آنها اعتراض کند
دموکراسی آن است که
زنان از عشق بگویند
بیآنکه کشته شوند. "سعاد الصباح"
زندگی را باهم زندگی کنیم و بودنهایمان را اجتماعیتر و ژرفتر باشیم. بیانیهی سیزدهم میرحسین را باید به دقت خواند. قسمتهایی از آن را باهم بخوانیم:
"ما تنها در صورتی به این اطمینان میرسیم که دستاوردهای سیاسی- اجتماعی خود را به زندگیهای روزمرهمان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشتهاند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته میشدند یا تصور میكردند باید به خانههایشان بازگردند محصول از میان میرفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است."
"راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانههایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشتهای روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار میشود."
"وقتی که سخن از تقویت شبکههای اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز میشود بلافاصله میپرسند چگونه؟ همانگونه که هستید. سخن از آن نیست شبکههای اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکههای اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم."
"به همین ترتیب اگر گفته میشود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازهای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه میکنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصداییها و پیوندها و چشمپوشیها و یکرنگیها و هوشمندیها و سرزندگیهایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر میکند.علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنجها بینیاز میکند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست میآوریم دوام میخواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم."
"زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند."
"مردمی كه میخواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدمهایی كه به ناكامیشان میانجامد بابیشترین دقتها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته نفسی بیحقیقت و تعارف گونه تلقی كنید." "برادر شما - میر حسین موسوی"
چند روز پیش اظهارنظر صادقانه یکی از دانشمندان رجانیوز (ابراهیم فیاض)را درباب فلسفه حجاب دیدم. از اینکه کسی پیدا شد و اصل مطلب را گفت و پرده از ذهنیتی بیمار برداشت خوشحال بودم. اتفاقن امروز مطلبی میخاندم از محمدرضا نیکفر درباره تبعیض جنسیتی در ایران که به همین اظهارنظر اشاره کرده بود. خلاصه هر دو مطلب را میآورم:
ابراهیم فیاض، رجانیوز:
"حجاب در اسلام برای حفظ نشاط جنسی است، چون حجاب تخيل جنسی را تحريک میکند و سبب میشود که مسئله جنسی معنادار شود و دچار بیمعنايی نگردد... برهنگی در غرب، بیرغبتی جنسی را برای غربی به ارمغان آورد، چرا که برهنگی سبب تحريک اوليه انسان به طرف عمل جنسی در سنين اوليه بلوغ میشود، ولی در نهايتبه سرد مزاجی جنسی تبديل میشود، چرا که اسراف جنسی در دوران بلوغ، به بیرغبتی جنسی در سنين بالاتر منتهی میشود..."
محمدرضا نیکفر:
"نظرم را در اين مورد، خلاصه ميکنم:
۱. نگرش رژيم به زنان از يک سنت معصوم برنميخيزد که گويا اشکالش فقط آن است که با فرهنگ عصر جديد نميخواند.
۲. اين نگرش در اساس خود س/ک/سيستی* بوده و با انتقالش به دنيای مدرن به صورتی ساديستی درآمده است.
۳. اين س/ک/سيسم، يکی از اشکال س/ک/سيسم دنيای معاصر است. در جريان معاصر شدنش با دنيا نگرش پورنويی آن به زن تقويت شده است.
۴. حجاب در نگرش س/ک/سيستی به زن، بستهبندی يک کالای جنسی است. پوشيدگيای که اين ديد تبليغ ميکند، با آن عريانخواهی تفاوتی بنيادی ندارد که زن را کالا و ابژهی جنسی ميبيند."
* معذورم از سرهم نویسی به خاطر فیلترینگ
در یک هفته گذشته به برنامههایی که در مورد انتخابات از تلویزیون پخش میشد توجه بیشتری میکردم. باید اعتراف کرد که برنده واقعی انتخابات در ایران صدا و سیما است. این تلویزیون است که بهجای توده مردم اطلاعات جمع میکند، آنها را گزینش میکند، تحلیل میکند و در کل میاندیشد و عمل میکند. در شرایطی که اصلاحطلبان و منتقدین از داشتن این رسانه تصویری که محبوبترین رسانه نزد توده مردم است محروماند تلویزیون یکهتاز میدان است و با قدرت تمام به کنترل اذهان مردم میپردازد. انتخابات در تلویزیون بیشتر شبیه به یک جشن یا یک آیین ملی- مذهبی بود. جشنی که فقط در بردارنده پیامی برای دشمنان این کشور بود. مجلس و انتخاب نمایندگان قانونگذار و ناظر چنان به حاشیه رانده شده بود که برد و باخت جریانات سیاسی اهمیت زیادی نداشت. مهم نمایش قدرت بود که انجام شد مثل یک راهپیمایی ملی. مردم هم بهخوبی دین خود را به تلویزیون ادا کردند.
از آنجا که نمیتوان گستره مخاطبان تلویزیون را با رسانههای نوشتاری مثل روزنامه یا اینترنت مقایسه کرد، اگر اصلاحطلبان نتوانند با توده مردم ارتباط مستقیم و موثرتری برقرار کنند بیم آن میرود که پایگاه اجتماعیشان به تدریج ضعیفتر شود و علاوه بر حذف از عرصه قدرت از اذهان مردم نیز حذف شوند.
این روزها ذهنم خیلی درگیر مسائل سیاسی اخیر است. حدود یک هفتهای میشود که اخبار را پیگیری میکنم. از انتخابات مجلس استرلیزه آینده گرفته تا جشن باشکوه هستهای. جشن هستهای که بینیاز از تعریف است و اولین جشنی نیست که تجربه میکنیم. اما وضعیت ردصلاحیتها و حوادث اخیر نشان از اراده ای قوی برای تغییر بنیادی مناسبات سیاسی کشور دارد. این روزها اصلاحطلب بودن مثل حرکت در لبه تیغ است که کوچکترین لغزشی به هر طرف منجر به سقوط میشود. تصور آیندهای که در انتظار وضعیت کنونی است اصلا خوشایند نیست و چه بسا وحشتناک است. برایمان خوابهای آخرالزمانی بسیاری دیده شده و لذا دیگر مفهوم آینده بهتر معنای چندانی ندارد.
دو مطلب خوب هم خواندم:
به هر حال به نظر میرسد اصلاح طلبان در حال حاضر با چالشی فراتر از تأیید و عدم تأييد صلاحیت کاندیداها در این یا آن انتخابات مواجه هستند و اعلام عدم شرکت در انتخابات به عنوان اصلیترین و مهمترین واکنش نسبت به رد صلاحیت نه تنها گره از کار اصلاح طلبان نخواهد گشود بلکه اجرای پروژه مهندسی عرصه رقابت سیاسی و حذف کامل ایشان از عرصه رقابت سیاسی را تسهیل خواهد کرد. اگرچه شرکت نامشروط و در هر انتخاباتی با نتایج از پیش تعیین شده، به استحاله ایشان خواهد انجامید. برای پاسخ به این سؤال که آیا اصلاح طلبان از شرایط موجود و تهدیدهایی که موجودیت سیاسی آنان را آشکارا به چالش کشیده است، درک و تحلیل درستی دارند یا خیر و آیا قادر خواهند بود از این شرایط حساس به سلامت و با حفظ هویت خود عبور نمایند یا خیر، باید در انتظار آینده نشست.
لینک این مطلب: http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=13317&p=1
دو هفته پیش از دختربچههایی که برای رفتن به مدرسه مسافر من بودند درباره شیطان و الیاس شنیدم. از من پرسیدند که آیا الیاس همان شیطان است؟ من هم که از همه جا بیخبر بودم قضیه را جویا شدم و فهمیدم که باز هم پای اجنه و شیاطین از طریق جعبه جادو و بنگاه بانگ و رنگ به خانههای مردم باز شده. بچهها از وحشتهای شبانهشان با هم حرف میزدند. و من هم هرچه که برایشان توضیح میدادم که شیطان یعنیچه و سعی می کردم از ترس و وحشتشان بکاهم فایدهای نداشت. چند قسمت از سریال اغما را دیدم. تلاشی است برای نشان دادن نقش شیطان در زندگی روزمره ما آدمها. شیطان در کالبدی انسانی وارد زندگی آدمها شده و با قدرتهای ماوراییاش سعی در گمراه کردن آنها دارد. مخاطبهای شیطان هم به خاطر نداشتن آن نیروهای ماورایی همچون کسانی که هیپنوتیزم شده باشند در اختیارش قرار میگیرند و مثل غلام حلقهبهگوش دستوراتش را اجرا میکنند. موسیقی فیلم سعی در وحشتناک جلوه دادن صحنهها دارد. من با دیدناش به یاد فیلمهای ژانر وحشت و فیلمهای ماورایی هالیوود افتادم. مثل دیگران، کنستانتین، وکیل مدافع شیطان و... . سال گذشته هم سریالی با همین مضمون و ساختار به نام "او یک فرشته است" پخش شد. آنجا هم شیطان که از جنس آتش بود در کالبد دختری وارد زندگی آدمها میشد.
فیلم بهجای آگاه کردن بیننده نسبت به اعمال و رفتارهای خوب و بدش سعی در ترساندن او دارد. به گونهای که نتیجه منطقی چنین نگاهی به عالم، ترسیدن مدام از حضور شیطان و پناه بردن به خدا و سحر و جادو بهخاطر در امان ماندن از آسیبهای اوست. گویی که خدا، آدمهای ضعیف و شیطان قدرتمند را به حال خود رها کرده و در کارشان دخالتی ندارد.در واقع شیطان در مرکزیت این نگاه دینی قرار میگیرد و خدا در حاشیه. دیگر خدا در مرکزیت توجه زندگی مومن نیست بلکه تنها پناهگاهی است برای در امان ماندن از شر دشمنیهای شیطان. در تفسیر ایدئولوژیک از دین ما ناگزیر از دشمن تراشی و دشمن ستیزی هستیم.بقای ما به وجود دشمنی خطرناک و فریبکار گره می خورد. و زندگی در سایه مبارزه با این دشمن است که معنا مییابد. مثل دشمنی با شیطان بزرگ "USA" که 30 سال است به صورت تنها هدف این نظام درآمده است. ما پیشرفت میکنیم نه به این خاطر که رشد و پیشرفت چیز خوبی است بلکه به خاطر اینکه پوزه دشمنان را به خاک بمالیم و به آنها ثابت کنیم که ما برندهایم.
در این میان خودشناسی جای خود را به شیطانشناسی یا دشمنشناسی می دهد و اختیار انسان و آزادیاش در تشخیص خوب و بد فراموش می شود. و آدمیان تبدیل به مهرههای بازی شطرنجی میشوند که در بین شیطان و خدا در جریان است.