تبليغاتX
آتشگه

آتشگه

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

خوشحالم که در میان مردم آزاده‌ای زندگی می‌کنم که برای سرنوشت‌شون ایستادن. بادست خالی ایستادن و برسر شرافت انسانی‌شون کوتاه نمیان. برای چندمین بار حس کردم که به یک "ما"ی بزرگ تعلق دارم. وقتی که پا به خیابون می‌زاری و چشمات نگران و منتظر حضور دیگرانه و می‌بینی با وجود همه‌ی دشواری‌ها خیلی‌ها اومدن. مردمی که می‌دونن ممکنه هرخطری تهدید‌شون کنه: از نوازش باتوم گرفته تا... .  ولی همه دل‌شون قرصه. پشت‌گرمن به حضور همدیگه. حضوری که اونقدر انسانی و پاکه که قساوت تفنگ هم در برابرش کم میاره. حضوری که اونقدر ستایش‌برانگیزه که بی‌اختیار سرتعظیم فرو میاری دربرابرش. آدم‌هایی که در این هیاهوی قدرت و جنگ و مرگ از صلح و از زندگی می‌گن:

 از آن‌ها که رویاروی

با چشمان گشاده در مرگ نگریستند،

از آن‌ها که خشمِ گردن‌کش را درگرهِ مشت‌های خالیِ خویش فریاد کردند،

این سنبله‌های سبز

در آستانِ درو سرودی چندان دل‌انگیز خوانده‌اند

که دروگر

از حقارت خویش

لب به تحسر گزیده است. "احمد شاملو"‌

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23  توسط مهدی  | 

سال 87 و 88 تا کنون از بهترین ایام زندگی‌ام بوده. تجربه‌های خوب و دگرگونی‌های فکری زیادی داشتم. در تابستان 87 که همه‌چیز خوب پیش رفت. حتا تصادفی که با ماشین کردم هم نتیجه‌اش تعطیلی کار با ماشین بود و فراغت بیشتر. در شهریور بود که به کرمانشاه رفتیم و در 2 هفته‌ی نفس‌گیر موفق شدیم نرگس را پیش خودمان بیاوریم. بزرگ‌ترین نگرانی و دغدغه من از 84 به بعد وضعیت این تنها یادگار "خاله" بود بود که با آمدنش تبدیل به آرامش و رضایت شد. الان نرگس یک سال است که پیش ماست و امسال کلاس دوم را شروع کرده. حضورش نشان از سرزندگی دارد و مهر و غنیمتی‌ست.

-     یک مسافرت به‌یاد ماندنی با "دوستانِ خوبم" به غرب کشور داشیم که برای همه‌مان تجربه بی‌نظیری بود. درک مرا از "دوستی" و "سفر"خیلی عمیق‌تر کرد. یادآوری‌اش هنوز هم برایم هیجان‌انگیز است.

-     آشنایی بیشترم با کردستان و ادبیات و تاریخ پررنجش به واسطه دوستی تازه یافته و نیز رسانه‌های ماهواره‌ای.(کاش زودتر از اینها ماهواره می‌خریدیم.)

-     تجربه انتخاباتی را که از سر گذراندیم. اولین باری بود که من احساس تعلق جدی به هم‌وطنان و آدم‌هایی که در کنارشان زندگی می‌کنم پیدا می‌کردم و نوعی وجدان جمعی را در خیابان می‌دیدم. شرحش مجال دیگری می‌طلبد.

-     نمی‌شود از 87 بدون اشاره به پدیده موسیقی رپ ایران گذشت. من چند ماهی را با کارهای "شاهین نجفی" زندگی کردم. کارهایی مثل: "زندگی سگی"، "مامرد نیستیم"،"حق زن"،"بامداد" و... .

کتاب‌هایی که بسیار کمکم کردند :

-     برخی کتب روان‌شناسی درشناخت زخم‌هایی که بر شانه‌های شخصیتم از کودکی‌ مانده‌ بودند بسیار کمکم کرد. این زخم‌ها پاک شدنی نیستند اما می‌توان وجودشان را قابل تحمل کرد.

-     رمان "وقتی نیچه گریست" و آثار نیچه که نگاه متفاوتی(رویکرد وجودی) را در مواجهه با برخی از زخم‌های وجود آدمی طرح می‌کند. این کتاب‌ها درک مرا از خودم بسیار ژرفا بخشیدند.

-     کتاب‌های ادگار مورن خصوصا شاهکارش "هویت انسانی" مهم‌ترین نقش را در رسیدنم به نگاهی چندبعدی، پیچیده و عمیق به انسان داشت.

-          کتب دیگری هم بودند مثل "فلسفه امروزین علوم اجتماعی" ،"ده پرسش جامعه‌شناسی" یا یا "فهم نظریه‌های سیاسی".

-     "مصطفا ملکیان" و خصوصا "محمدرضا نیکفر" در دو سال اخیر تنها روشنفکران ایرانیی بودند که نوشته‌هایشان را انتظار کشیده‌ام. آثار پیدا و ناپیدای تفکرشان را بر ساختار اندیشه‌ام حس می‌کنم.

-     از فیلم‌های خوبی که دیده‌ام نمی‌توانم بگذرم. سینما روزبه‌روز برایم جدی‌تر می‌شود. دنیا بدون برگمان، فون‌تری‌یر، ایناریتو، آلن، هانکه، مهرجویی،فرهادی و... چیزی کم دارد. یا فیلم‌های ماندگاری مثل پیش‌از طلوع، پیش از غروب.

-     به دوستان خوبی که گفتگوها باهم داشتیم و  بسیاری کتاب‌ها و فیلم‌ها را به‌من شناساندند همیشه مدیونم. همان‌گونه که به‌ " ادگار مورن"، "نیچه" یا برگمان و فون‌تری‌یر و... مدیون خواهم بود.

اینها در بازسازی نگاهم نسبت به خودم، به انسان، به زندگی و به رشته‌ی تحصیلی‌ام در آینده بسیار موثر بودند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 23  توسط مهدی  | 

این روزها در خیابان که راه می روم. دخترانی را با مانتو و روسری‌های بنفش می‌بینم. راستش حواسم پرت می‌شود و مبهوت جذابیت این رنگ می‌شوم. اگه بنفش مثل رنگ سال همه‌گیر بشه و خانم‌ها بخواهند بیشتر از این رنگ بپوشند ، من تا مدت‌ها نمی‌توانم از خانه بیرون بروم، چون آنقدر حواسم پرت می‌شود که یا به در و دیوار و آدم‌های دیگر برمی‌خورم یا ماشین‌ها زیرم می‌گیرند.

در کودکی بنفش در مدادرنگی‌هایم همیشه دست نخورده باقی می‌ماند. مدادش را نگاه می‌داشتم و نمی‌توانستم تمام شدنش را ببینم. چیزی در این رنگ هست که از خیره شدن به آن خسته نمی‌شوم. چیزی از جنس ژرفا.

حالا هم که این رنگ دربر مه‌رویان و نازک‌طبعان جذابیتش دوچندان شده، من بی هیچ مقاومتی تسلیم جاذبه بنفش می‌شوم و تبدیل به مصداق این جمله می‌شوم: ما هیچ، ما نگاه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1  توسط مهدی  | 

نمی‌دانم حافظه‌ام خیلی ضعیف شده یا حوادث زندگی برایم خیلی روزمره و تکراری شده که به‌سادگی از یاد می‌برمشان. تنها با نوشتن یا بازگفتن است که تجربه‌هایم را بهتر به‌خاطر می‌سپارم. هم به این دلیل که مثل نوعی حافظه همه‌چیز را ثبت می‌کند و هم اینکه در مواجهه با آگاهی دیگران (شما خواننده گرام رو عرض می‌کنم!) گسترده‌تر و ماندگارتر می‌شود. فعلا که تنها راه‌ من همین وبلاگی است که مرا با دیگران وصل می‌کند و تنها جایی که نشانی از من دارد. شاید اگر دوستان خوبم در نزدیکی‌ام بودند و اوقاتمان را بیشتر باهم می‌گذراندیم و تجربه‌هایمان را بیشتر به اشتراک می‌گذاشتیم، اینقدر زود همه‌چیز فراموشم نمی‌شد. یا در فضاهای عمومی و اجتماعی متناسب با علاقه‌ام می‌توانستم حضور داشته باشم که آن‌ها هم از صدقه سری دولت کریمه هنوز به‌وجود نیامده درحال نابودی‌اند. به هرحال گاهی چاره‌ای نیست جز اینکه به نوشتن و ثبت خودم در اینجا و در ذهن شما پناه ببرم تا در برابر سیل بنیان‌کن زمان و فراموشی بایستم. حیف که همه حرف‌ها گفتنی و نوشتنی نیستند وگرنه دوست داشتم یادداشت‌های روزانه شخصی‌ام را هم در اینجا بیاورم.

این روزها که به برکت مطالعه فشرده و تمام وقت برای کنکور ارشد که شبیه نوعی ریاضت و مراقبه است فرصتی دست می‌دهد که به خودم و گذشته‌ای که رفته بیاندیشم، به‌جد با این مشکل "فراموشی" مواجه می‌شوم. شاید یک مکانیسم دفاعی برای مواجه نشدن با واقعیت تلخ احتمالی است؛ با فراموشیِ خود بهتر می‌توان تحمل کرد.

آدم تا با خودش دست به‌یقه نشود و خودش و باورهایش و سبک زندگی‌اش را نقد نکند نمی‌تواند درست قدم بردارد. نقد دیگران هم به همان اندازه مهم است و مفید. نظرات‌تان بازتاب حضور من در آگاهی شماست. مرا هم در آگاهی‌خود شریک کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 10  توسط مهدی  | 

از آسمان انتزاع متافیزیک و فلسفه‌های دین و اخلاق و ذهن، به زمین ملموس و انضمامیِ روابط انسانی و مناسبات قدرت و سلطه و صلح و آزادی و عدالت رسیدم. و از حصار تنگِ فرد، که بر گرد انسان کشیده بودم(در عرفان و روان‌شناسی)، به فضای گشوده و پیچیده‌ فرهنگ و اجتماع و سیاست رسیدم. دیگر معنا برایم در ذات جهان یا در سرشت فرد انسانی قابل کشف نیست. معنا را باید در آفرینشی انسانی آفرید. با زیستن برای زندگی و دل سپردن به تجربه‌های نو، فارغ از هر باید و سنتی که از پیش خطی رسم می‌کند، به یاری آگاهی، هنر، ادبیات، دوستی و عشق. و در تلاش برای ساختن جهانی که در سایه صلح و آزادی و عدالت، انسانی‌تر باشد و بتوان تولد هر کودک را نشانی از شکوفایی بیشتر انسان دانست.

احساس می‌کنم زمین زیر پایم استوارتر از پیش است. می‌توانم گام بردارم و ادامه دهم، تنهایی خویش را بر دوش بکشم، حضور "دیگری" را در این دم کوتاه عمر پذیرا باشم و چشم در چشم مرگ بگویم:"من هستم".

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 18  توسط مهدی  | 

کاش می‌شد این قشر خاکستری مغز را که مثل سطحی سیمانی عقل و منطق را در وجودمان محکم  کرده، برای مدتی کنار زد و از دست همه اما و اگرهایش خلاص شد. کارش کنترل و مقاومت در برابر خواسته‌های روان و احساس و تن است، مبادا که کاری از آدم سرزند که با واقعیت عبوس و تنگ بیرونی سازگاری نداشته‌باشد. واقعیتی که در زمانه ما تمام سعی‌اش را در بیگانه کردن تو از خودت و از دیگران می‌کند. نمی‌توانی دل به دریا بزنی، خطر کنی و به استقبال تجربه‌های جدید بروی. همیشه تو را به حرکت بر روی خط اعتدال وا میدارد و از هرچه که امنیت و ثبات زندگی را به هم بزند دورت می‌کند حتا اگر این ثبات به قیمت روزمرگی و کسالت روزهایت حفظ شده باشد. شورمندی در قاموسش جای زیادی ندارد مگر اینکه خطرش کم باشد. برای کسی که از طبقه متوسط است، این یعنی اینکه بهترین سبک زندگی برای تو عادی بودن است چون امنیت را به‌همراه دارد. پس خطر مکن که خطر کردن در تقدیر اجتماعی و طبقاتی‌ات نوشته نشده.

 پی‌نوشت: دیروز فیلم "رولوشنری رُود" را دیدم. زندگی زن و مرد فیلم شباهت زیادی داشت به روال هرروزه زندگی‌های ما. البته راستش را بخواهید اوضاع ما خیلی بدتر است!

پی‌نوشت 2: می‌بینید! این مطلب را هم همان قشر خاکستری نوشت در نقد خودش! جای خوشحالیست که انصاف دارد و گاهی نگاهی در خویش می‌افکند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 15  توسط مهدی  | 

"سیاوش قمیشی" که هنوز هم محبوب‌ترین خواننده‌ام است، جدیدترین کارش راجع به روزهای پرحادثه‌ایست که در آن قرار داریم. مثل همیشه شنیدنی‌ است. حتما بشنویدش:

 طاقت بیار رفیق!

 طاقت بیار میشه شنید خندیدن دل‌خواه رو / تو زنده می‌مونی رفیق، طاقت بیار این راه رو

توفانو پشت‌سر بزار، اون سمت ما آبادیه / ین زمزمه تو گوشمه، فردا پر از آزادیه

 طاقت بیار رفیق! دنیا تو مشت ماست / طاقت بیار رفیق! خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق! ما هردو بی‌کسیم /طاقت بیار رفیق! داریم می‌رسیم

 دنیا اگه تاریک شد، دستای فانوسو بگیر / بامن بیا بامن بیا، چیزی نمونده از مسیر

سرما و سوز برف رو، آهسته پشت سر بزار / امروز وقت خواب نیست، ما باهمیم طاقت بیار

 طاقت بیار رفیق! دنیا تو مشت ماست / طاقت بیار رفیق! خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق! ما هردو بی‌کسیم / طاقت بیار رفیق! داریم می‌رسیم

 طاقت بیار رفیق! / طاقت بیار رفیق!

رفیق رفیق...

طاقت بیار رفیق!

 فراموش نمی‌کنم روزی را که برای اولین بار با کاری از سیاوش آشنا شدم. دوست خوب و هم‌اتاقی دوران خوابگاهم، مسعود، ترانه "پرنده‌های قفسی" را با صدای گرمش خواند. و من که انگار گمشده‌ای را در عالم موسیقی و شعر یافته بودم گفتم: دوباره می‌خونیش!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 3  توسط مهدی  | 

از این‌به‌بعد می‌خواهم جملاتی(از دیگران) را که در گوشه‌ی کامپیوترم خاک می‌خورند و  گاهی به‌آنها سرمی‌زنم را در اینجا بیاورم. باهم که بخوانیم بهتر است. 

 این دو نگاه انگار به یک دغدغه اشاره دارند. اما با پاسخ‌هایی متفاوت:

"در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضايی هست که اگر صد‌هزار عالم ملک او شود  نياسايد و آرام نيابد. اين خلق به تفصيل در هر پيشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصيل نجوم و طب و غير ذلک می‌کنند و هيچ آرام نمی‌گيرند. زيرا آنچ مقصود است به دست نيامده‌است. آخر معشوق را دلارام می‌گويند. يعنی که دل به وی آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد. اين جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای نردبان جای اقامت و باش نيست. از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درين پايه‌های نردبان عمر خود را ضايع نکند"... "فيه ما فيه، مولانا"

"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده است." "صادق هدایت"

شگفتا! از این موجود هوشمند-دیوانه که درپی معنا چه شاه‌کارها آفریده. من البته مثل مولانا خیلی خوش‌بین نیستم به بیداری و آرام گرفتن. با هدایت هم‌نواترم، البته نه به آن تلخیی که نتوان تاب آورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 19  توسط مهدی  | 

مدت زیادیست که با وبلاگ و خودم قهرم. توی این مدت مطالب زیادی به ذهنم می‌رسید که همیشه از نوشتنش طفره می‌رفتم. نوشتن برای من عمیق‌ترین نوع رویارویی با خود است. در درونم مقاومت عجیبی برای مواجه شدن با خودم دارم و همیشه به دنبال بهانه‌ای برای گریز از این رویارویی هستم. بهانه هم که در این روزگار از درو دیوار می‌ریزد و تو را از خودت باز میدارد. به هر حال خوشحالم از اینکه به‌واسطه مسافرت اعضای محترم خانواده به شمال، چندروزی را در تنهایی مطلق بودم و کمی به خود آمدم. (خدا این شمال رو از ما نگیره!).

حرفهای نزده زیادی دارم برای نوشتن. از تجربه های فرهنگی خوب گرفته تا تجربه های سیاسی وحشت‌ناک و باور نکردنی. از ترس‌های همیشگی و خاطراتی که از یاد نمی‌روند تا سوالها و تردیدهای جان‌سوزی که مدام آتش در بیشه اندیشه می‌زنند و تحول دیگری را موجب می‌شوند. سعی می‌کنم بنویسم از این تجربه‌ها، البته اگر مجالی برای تنهایی بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 5  توسط مهدی  | 

 همیشه شنیدن آلبوم جدید "سیاوش قمیشی" برایم یک حادثه قشنگ بوده. این بار با "رگبار" آمده است.
+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 2  توسط مهدی  | 

چقدر دلم برای کتاب و دانشگاه تنگ شده. فعلا که خودکرده را تدبیر نیست. این روزا تنها فعالیت فکریم دیدن گاه به گاه  فیلمهای خوبیه که از کاشان به دستم میرسه. 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 0  توسط مهدی  | 

آهای مردم شما چیکار می کنید که شبها خوابتون می بره. و میتونید شش هفت ساعت بخوابید. بیشتر از یه ساله که آرزو دارم لااقل یک هفته مثل آدمیزاد توی هر بیست و چهار ساعت، ۶ یا ۷ ساعت بخوابم. مگه میشه که بدنت از شدت خستگی و نیاز به استراحت تلوتلو بخوره ولی مخت اصلا عین خیالش نباشه و در عوالم خودش همچنان سیر بکنه. این کله چرا با بقیه بدن مچ نیست. کاش میشد مثل این رایانه با کلیک کردن روی دکمه "Turn off"  به خواب رفت و  پردازشگر مرکزی رو از کار انداخت. ببینم از دیازپام۱۰ یا کلونازپام۲  قویتر هم  سراغ دارید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11  توسط مهدی  | 

سعید مُرد. همبازی دوران کودکی‌ام. همسایه بودیم در کرند. خاطره بازی‌ها و روزهایی که به‌خاطر فرار از بمباران‌های جنگ با هم در کوهها و غارها بودیم را خوب به‌خاطر دارم. سعید چند سال پیش به سرطان مبتلا شد اما با شیمی‌درمانی معالجه شد و به زندگی عادی‌اش بازگشت. راننده بود، از تاکسی شروع کرد و  این اواخر روی تریلی کار می‌کرد. هنوز یک سال از ازدواجش نگذشته بود. در عرض چند روز بیماری سابقش عود کرد و تمام کرد. هیچوقت فکر نمی‌کردم که به این زودی در مراسم ختمش شرکت کنم. یادش به‌خیر...

مرگ چه بی‌رحمانه در کمین ماست. و ما چه غافلانه از کنارش می‌گذریم گویی که همیشه دیگران در دامش گرفتار می‌آیند و ما استثناییم.

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود / نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل / زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 1  توسط مهدی  | 

صبح:

اتوبوس، مترو، محل کار. در انتظار زنگ‌های تلفن تاشب.

شب:

مترو، اتوبوس خانه. خستگی و خواب تا صبح فردا. چه تکرار ملال آوری است.

در انتظار زنگها که به صدا د ربیایند و تو گوشی را برداری و بگویی: "تاکسی امین" بفرمایید. این روزها شبیه چارلی چاپلین در فیلم "عصر جدید" شده‌ام که همه چیز را به شکل پیچ‌هایی می‌دید که باید پیچانده شوند. تلفن خانه هم که زنگ می‌خورد من جور دیگری به آن نگاه می کنم انگار که کسی پشت خط ماشین می‌خواهد.

خیلی که خسته می‌شوی دیگر ذهنت کار نمی‌کند، نمی‌تواند خوب بخواند، بفهمد و تحلیل کند. در چنین مواقعی می‌توان هر چیزی را به خوردش داد بدون کوچک‌ترین واکنشی. مثل یک اسفنج که فقط جذب می‌کند.دیگر نای کتاب یا روزنامه خواندن نداری. پس تلویزیون را روشن می‌کنی و در برابرش می‌نشینی. اگر برنامه خوبی در حال پخش باشد که خوش شانس بوده‌ای وگر نه یا یک سریال آبکی نصیبت می‌شود و یا کلی اراجیف درباره زمین و زمان می‌شنوی و همه را باور می‌کنی. از فردایش هم فکر می‌کنی که همه بد بختی‌های ما از دشمن است که نمی‌خواهد ما زندگی آرام و مرفهی داشته باشیم و همیشه در حال توطئه است. دشمن به ما که آزادترین و عادلانه ترین حکومت دنیا را داریم حسادت می‌کند و چشم دیدن پیشرفتهای ما را ندارد و...

من هم اگر در تیر ۸۴ چنین شرایطی داشتم به احمدی‌نژاد رای می‌دادم و منتظر می‌ماندم که او بتواند وضع مرا بهتر کند و پول نفت را به سر سفره‌ام بیاورد.

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 16  توسط مهدی  | 

هیچوقت از یاد نمی‌برم روزی را که کتاب کوچک" ثار" را یواشکی از کمد کتابهایت برداشتم و به دست گرفتم . اولین کتابی بود که با همه کتابهایی که تا آن زمان خوانده بودم متفاوت بود. نثرش طوری بود که تا ساعتها مرا به فکر فرو برد.و تو از این که دیدی خواهر زاده سیزده ساله ات شریعتی خوانده است و دارد به آن فکر میکند چه متعجب و خوشحال بودی. و از آن روز به بعد دیگر برایم فقط یک خاله مهربان و دلسوز نبودی بلکه معلمم شدی و چه مقدس بود معلمی‌ات. و چه آموختم از تو و حرفهایت و کتاب‌هایت و دغدغه‌هایت و بعدها از رنجی که در مبارزه با بیماری ات کشیدی . جایت این روزها چه خالی است. نرگس کوچکت دیگر غزلهای حافظ را از بر نمی‌خواند و حروف الفبا را از یاد برده است و من مدتهاست که با کسی درد دل نکرده‌ام و رنج‌هایم را با کسی قسمت نکرده‌ام. هنوز رفتنت را باور ندارم. کاش بودی تا می‌گفتم خاله جان روزت مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 2  توسط مهدی  | 

بالاخره طلسم نیامدن پدر و مادرم به تهران شکست و از تابستان همه خانواده دوباره دور هم جمع می‌شویم اما اینبار در تهران.در دو ماه گذشته بعد از جستجوی بسیار توانستیم جای مناسبی را در "دهکده المپیک " پیدا کنیم. امان از تورم مسکن که همه را به ستوه آورده است.کسی هم که به فکر این وضع مسخره بازار مسکن نیست(مَسکن چیه بابا، انرژی هسته‌ای رو بچسب).بگذریم... به قول معروف : تا سال دیگه خدا بزرگه.

چند وقت پیش که برای دیدن خانواده و اقوام به کرمانشاه رفته بودم در مناطق مرزی چیزهایی دیدم که نظیرش را تنها در ایام جنگ (آن زمان که کودکی‌‌ها محو می‌شدند)دیده بودم نمی‌دانم چه خواب‌هایی برای این سرزمین دیده شده، اما هر چه هست تعبیر خوبی ندارد. بی‌اختیار به یاد سکانس آخر فیلم "به نام پدر" می‌افتم...

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 1  توسط مهدی  | 

ملاقلی‌پور مرد. روزی که در سینما "میم مثل مادر" را می‌دیدم، چه می‌دانستم که مرگ زودهنگام خالقش هم در کنار آن همه موقعیت تراژیک فیلم در خاطرم بماند.هنوز کلی کارِ نکرده داشت، کلی فیلم نساخته که برایشان برنامه‌ریزی کرده بود. به یکباره همه‌چیز تمام شد.خاطره مرگ "خاله" برایم زنده می‌شود:در آن صبح نحس که به ملاقات خاله آمده بود.شبح شوم و هراسناکش را خوب به یاد دارم. آمد و آن همه شور زندگی،عشق، امید و تلاش برای ادامه دادن را خاتمه داد.

می‌ترسم از مرگ زود‌هنگام. می‌ترسم از اینکه فرصت زیستن دود شود و به هوا برود. از این‌که نتوان زندگی را با تمام وجود تجربه کرد.از اینکه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 2  توسط مهدی  |