انسان به معبد ستایش خویش
باز آمده است.
راهب را دیگر
انگیزهی سفر نیست.
راهب را دیگر
هوای سفری بهسر نیست. "احمد شاملو"
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...
انسان به معبد ستایش خویش
باز آمده است.
راهب را دیگر
انگیزهی سفر نیست.
راهب را دیگر
هوای سفری بهسر نیست. "احمد شاملو"
دموکراسی آن نیست که مردان آزادانه از سیاست بگویند
بیآنکه کسی به آنها اعتراض کند
دموکراسی آن است که
زنان از عشق بگویند
بیآنکه کشته شوند. "سعاد الصباح"
از اینبهبعد میخواهم جملاتی(از دیگران) را که در گوشهی کامپیوترم خاک میخورند و گاهی بهآنها سرمیزنم را در اینجا بیاورم. باهم که بخوانیم بهتر است.
این دو نگاه انگار به یک دغدغه اشاره دارند. اما با پاسخهایی متفاوت:
"در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضايی هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود نياسايد و آرام نيابد. اين خلق به تفصيل در هر پيشهای و صنعتی و منصبی و تحصيل نجوم و طب و غير ذلک میکنند و هيچ آرام نمیگيرند. زيرا آنچ مقصود است به دست نيامدهاست. آخر معشوق را دلارام میگويند. يعنی که دل به وی آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد. اين جمله خوشیها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای نردبان جای اقامت و باش نيست. از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درين پايههای نردبان عمر خود را ضايع نکند"... "فيه ما فيه، مولانا"
"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده است." "صادق هدایت"
شگفتا! از این موجود هوشمند-دیوانه که درپی معنا چه شاهکارها آفریده. من البته مثل مولانا خیلی خوشبین نیستم به بیداری و آرام گرفتن. با هدایت همنواترم، البته نه به آن تلخیی که نتوان تاب آورد...