از آسمان انتزاع متافیزیک و فلسفههای دین و اخلاق و ذهن، به زمین ملموس و انضمامیِ روابط انسانی و مناسبات قدرت و سلطه و صلح و آزادی و عدالت رسیدم. و از حصار تنگِ فرد، که بر گرد انسان کشیده بودم(در عرفان و روانشناسی)، به فضای گشوده و پیچیده فرهنگ و اجتماع و سیاست رسیدم. دیگر معنا برایم در ذات جهان یا در سرشت فرد انسانی قابل کشف نیست. معنا را باید در آفرینشی انسانی آفرید. با زیستن برای زندگی و دل سپردن به تجربههای نو، فارغ از هر باید و سنتی که از پیش خطی رسم میکند، به یاری آگاهی، هنر، ادبیات، دوستی و عشق. و در تلاش برای ساختن جهانی که در سایه صلح و آزادی و عدالت، انسانیتر باشد و بتوان تولد هر کودک را نشانی از شکوفایی بیشتر انسان دانست.
احساس میکنم زمین زیر پایم استوارتر از پیش است. میتوانم گام بردارم و ادامه دهم، تنهایی خویش را بر دوش بکشم، حضور "دیگری" را در این دم کوتاه عمر پذیرا باشم و چشم در چشم مرگ بگویم:"من هستم".
