"چگونه فیلسوف شدم؟"عنوان کتابی است از "کالینمکگین"که درآن شرح زندگی فکری خودش را در قالب حسبحال آورده. کتاب خوشخوانی است وترجمهای روان دارد. مراحل اصلی زندگی مکگین از این قرار است:
-
از روانشناسی به فلسفه: در دانشگاه ابتدا روانشناسی میخاند و بهتدریج به فلسفه علاقمند میشود.
-
زندگی در جهان فلسفه: سیر فکری او همراه با سیر جریانات اصلی فلسفه تحلیلی است. موضوعاتی که دربارهشان کار جدی انجام داده شامل: منطق و زبان، رابطه ذهن و واقعیت، آگاهی و شناخت، فرافلسفه، فلسفه اخلاق و ادبیات داستانی. کارشناسی ارشد و دکترایش را در آکسفورد میگذراند و پس از چندین سال تدریس در آکسفورد با دلخوری و آزردگی از آنجا به دانشگاه راتگرز در نیوجرسی آمریکا مهاجرت میکند. تجربیاتش درمورد آکسفورد و فضای راکد، بسته و سنتی آن قابل توجه است.
-
مهمترین رأی مکگین در فلسفه ذهن نظریه "انسداد شناخت" است. پس از طرح این نظریه بهتدریج از فلسفه ذهن و در واقع فلسفه فاصله میگیرد و به اخلاق عملی و ادبیات داستانی میپردازد.
انسداد شناخت:
ایده انسداد شناخت درمورد پاسخ ما به سوالهای جاودان فلسفه است مانند: رابطه ذهن و جسم، اراده آزاد، چیستی خویشتن، اذهان دیگر و واقعیت داشتن جهان خارج. این ایده به این معناست که ما شناخت خود را از جهان به شیوه خاصی بهدست میآوریم که برای حل معضلات فلسفی مناسب نیست. به عبارت دیگر ساختار شناختی معینی وجود دارد که شناخت ما از جهان را شکل میدهد، و این ساختار برای حل معضلات کلیدی فلسفه مناسب نیست. این ساختار چنین است: "ذرهگرایی ترکیبی همراه با طراحیهای قانون مآبانه"* این ساختار را به اختصار ‘CALM’ مینامد. ماهیت فهم ما عبارت است از تجزیه، و ترکیب مجدد، درک چگونگی وحدت و انسجام طبیعت، و پیبردن به کالبد شناسی آن. مثلا درباب رابطه ذهن مغز معضل اینجاست که ذهن آگاه چیزی نیست که از مغز بهوجود آید بدانگونه که کل از اجزایش پدید میآید. مغز بهنوعی ذهن را بهوجود میآورد ولی این کار را از طریق انباشت ساده مکانی انجام نمیدهد. و یا درمورد اراده آزاد: تصیمیم آزادانه عبارتاست از گذار از مجموعهای از باورها و امیال به انتخابی خاص؛ ولی این باورها و امیال این انتخاب را تعیین نمیکنند ـ بنابراین شبیه جهشی بیواسطه بهنظر میرسد. یعنی صرفا نمیتوان باورها و امیال را دلیل این انتخاب دانست، درست همانطورکه نمیتوان فرایندهای عصبی را دلیل حالتهای َآگاهی دانست، هرچند این حالتها از این فرایندها سرچشمه میگیرد.
حال مسئله اینست که نمیتوانیم قالب “CALM” را برای درک آنچه میبینیم بهکار بریم. بهنظر میرسد با چیز کاملا بدیعی روبرو هستیم، چیزی که از هیچجا منشا نمیگیرد، گویی نوعی فعل جدید آفرینش برای ایجاد آن لازم بوده است. و این نشانه نافهمی ماست. آگاهی پدیدهای کاملا طبییعی است که با پیوندهای طبیعی به مغز متصل شده؛ نکته اینجاست که ما فاقد اندام ذهنی لازم برای فهم آگاهی هستیم.
جوهره معضل فلسفی عبارت است از جهشی نامعلوم، رفتن از چیزی به چیز دیگر بدون هیچ دریافتی از پلی که این حرکت را امکانپذیر میسازد. باید تصدیق کرد که فلسفه حالت حیرت لاعلاج است، نوعی جهالت آزارنده دائمی ـ و این امر چندان مایه خوشحالی نیست.
مک گین در نظری که متناققض مینماید به انسداد شناخت، دشواری و حتا بیهودگی فلسفه می رسد. درعین حال از زبان راسل برای فلسفه کارکردهایی قائل است مثل توسیع گستره خلاقیت اذهان ما و پذیرش جهل بهعنوان جزیی از وضعیت بشری ما.