کاش میشد این قشر خاکستری مغز را که مثل سطحی سیمانی عقل و منطق را در وجودمان محکم کرده، برای مدتی کنار زد و از دست همه اما و اگرهایش خلاص شد. کارش کنترل و مقاومت در برابر خواستههای روان و احساس و تن است، مبادا که کاری از آدم سرزند که با واقعیت عبوس و تنگ بیرونی سازگاری نداشتهباشد. واقعیتی که در زمانه ما تمام سعیاش را در بیگانه کردن تو از خودت و از دیگران میکند. نمیتوانی دل به دریا بزنی، خطر کنی و به استقبال تجربههای جدید بروی. همیشه تو را به حرکت بر روی خط اعتدال وا میدارد و از هرچه که امنیت و ثبات زندگی را به هم بزند دورت میکند حتا اگر این ثبات به قیمت روزمرگی و کسالت روزهایت حفظ شده باشد. شورمندی در قاموسش جای زیادی ندارد مگر اینکه خطرش کم باشد. برای کسی که از طبقه متوسط است، این یعنی اینکه بهترین سبک زندگی برای تو عادی بودن است چون امنیت را بههمراه دارد. پس خطر مکن که خطر کردن در تقدیر اجتماعی و طبقاتیات نوشته نشده.
پینوشت: دیروز فیلم "رولوشنری رُود" را دیدم. زندگی زن و مرد فیلم شباهت زیادی داشت به روال هرروزه زندگیهای ما. البته راستش را بخواهید اوضاع ما خیلی بدتر است!
پینوشت 2: میبینید! این مطلب را هم همان قشر خاکستری نوشت در نقد خودش! جای خوشحالیست که انصاف دارد و گاهی نگاهی در خویش میافکند...
