هیچوقت از یاد نمیبرم روزی را که کتاب کوچک" ثار" را یواشکی از کمد کتابهایت برداشتم و به دست گرفتم . اولین کتابی بود که با همه کتابهایی که تا آن زمان خوانده بودم متفاوت بود. نثرش طوری بود که تا ساعتها مرا به فکر فرو برد.و تو از این که دیدی خواهر زاده سیزده ساله ات شریعتی خوانده است و دارد به آن فکر میکند چه متعجب و خوشحال بودی. و از آن روز به بعد دیگر برایم فقط یک خاله مهربان و دلسوز نبودی بلکه معلمم شدی و چه مقدس بود معلمیات. و چه آموختم از تو و حرفهایت و کتابهایت و دغدغههایت و بعدها از رنجی که در مبارزه با بیماری ات کشیدی . جایت این روزها چه خالی است. نرگس کوچکت دیگر غزلهای حافظ را از بر نمیخواند و حروف الفبا را از یاد برده است و من مدتهاست که با کسی درد دل نکردهام و رنجهایم را با کسی قسمت نکردهام. هنوز رفتنت را باور ندارم. کاش بودی تا میگفتم خاله جان روزت مبارک.
+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 2  توسط وارتان
|
