<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آتشگه</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/</link>
<description>زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 19:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سنبله‌های سبز</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوشحالم که در میان مردم آزاده‌ای زندگی می‌کنم که برای سرنوشت‌شون ایستادن. بادست خالی ایستادن و برسر شرافت انسانی‌شون کوتاه نمیان. برای چندمین بار حس کردم که به یک &quot;ما&quot;ی بزرگ تعلق دارم. وقتی که پا به خیابون می‌زاری و چشمات نگران و منتظر حضور دیگرانه و می‌بینی با وجود همه‌ی دشواری‌ها خیلی‌ها اومدن. مردمی که می‌دونن ممکنه هرخطری تهدید‌شون کنه: از نوازش باتوم گرفته تا... .  ولی همه دل‌شون قرصه. پشت‌گرمن به حضور همدیگه. حضوری که اونقدر انسانی و پاکه که قساوت تفنگ هم در برابرش کم میاره. حضوری که اونقدر ستایش‌برانگیزه که بی‌اختیار سرتعظیم فرو میاری دربرابرش. آدم‌هایی که در این هیاهوی قدرت و جنگ و مرگ از صلح و از زندگی می‌گن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; از آن‌ها که رویاروی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با چشمان گشاده در مرگ نگریستند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آن‌ها که خشمِ گردن‌کش را درگرهِ مشت‌های خالیِ خویش فریاد کردند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این سنبله‌های سبز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در آستانِ درو سرودی چندان دل‌انگیز خوانده‌اند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که دروگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از حقارت خویش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لب به تحسر گزیده است. &lt;FONT size=1&gt;&quot;احمد شاملو&quot;‌&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 19:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان سرگردانی</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال 87 و 88 تا کنون از بهترین ایام زندگی‌ام بوده. تجربه‌های خوب و دگرگونی‌های فکری زیادی داشتم. در تابستان 87 که همه‌چیز خوب پیش رفت. حتا تصادفی که با ماشین کردم هم نتیجه‌اش تعطیلی کار با ماشین بود و فراغت بیشتر. در شهریور بود که به کرمانشاه رفتیم و در 2 هفته‌ی نفس‌گیر موفق شدیم نرگس را پیش خودمان بیاوریم. بزرگ‌ترین نگرانی و دغدغه من از 84 به بعد وضعیت این تنها یادگار &quot;خاله&quot; بود بود که با آمدنش تبدیل به آرامش و رضایت شد. الان نرگس یک سال است که پیش ماست و امسال کلاس دوم را شروع کرده. حضورش نشان از سرزندگی دارد و مهر و غنیمتی‌ست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     یک مسافرت به‌یاد ماندنی با &quot;دوستانِ خوبم&quot; به غرب کشور داشیم که برای همه‌مان تجربه بی‌نظیری بود. درک مرا از &quot;دوستی&quot; و &quot;سفر&quot;خیلی عمیق‌تر کرد. یادآوری‌اش هنوز هم برایم هیجان‌انگیز است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     آشنایی بیشترم با کردستان و ادبیات و تاریخ پررنجش به واسطه دوستی تازه یافته و نیز رسانه‌های ماهواره‌ای.(کاش زودتر از اینها ماهواره می‌خریدیم.) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     تجربه انتخاباتی را که از سر گذراندیم. اولین باری بود که من احساس تعلق جدی به هم‌وطنان و آدم‌هایی که در کنارشان زندگی می‌کنم پیدا می‌کردم و نوعی وجدان جمعی را در خیابان می‌دیدم. شرحش مجال دیگری می‌طلبد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     نمی‌شود از 87 بدون اشاره به پدیده موسیقی رپ ایران گذشت. من چند ماهی را با کارهای &quot;شاهین نجفی&quot; زندگی کردم. کارهایی مثل: &quot;زندگی سگی&quot;، &quot;مامرد نیستیم&quot;،&quot;حق زن&quot;،&quot;بامداد&quot; و... . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کتاب‌هایی که بسیار کمکم کردند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     برخی کتب روان‌شناسی درشناخت زخم‌هایی که بر شانه‌های شخصیتم از کودکی‌ مانده‌ بودند بسیار کمکم کرد. این زخم‌ها پاک شدنی نیستند اما می‌توان وجودشان را قابل تحمل کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     رمان &quot;وقتی نیچه گریست&quot; و آثار نیچه که نگاه متفاوتی(رویکرد وجودی) را در مواجهه با برخی از زخم‌های وجود آدمی طرح می‌کند. این کتاب‌ها درک مرا از خودم بسیار ژرفا بخشیدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     کتاب‌های ادگار مورن خصوصا شاهکارش &quot;هویت انسانی&quot; مهم‌ترین نقش را در رسیدنم به نگاهی چندبعدی، پیچیده و عمیق به انسان داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          کتب دیگری هم بودند مثل &quot;فلسفه امروزین علوم اجتماعی&quot; ،&quot;ده پرسش جامعه‌شناسی&quot; یا یا &quot;فهم نظریه‌های سیاسی&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     &quot;مصطفا ملکیان&quot; و خصوصا &quot;محمدرضا نیکفر&quot; در دو سال اخیر تنها روشنفکران ایرانیی بودند که نوشته‌هایشان را انتظار کشیده‌ام. آثار پیدا و ناپیدای تفکرشان را بر ساختار اندیشه‌ام حس می‌کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     از فیلم‌های خوبی که دیده‌ام نمی‌توانم بگذرم. سینما روزبه‌روز برایم جدی‌تر می‌شود. دنیا بدون برگمان، فون‌تری‌یر، ایناریتو، آلن، هانکه، مهرجویی،فرهادی و... چیزی کم دارد. یا فیلم‌های ماندگاری مثل پیش‌از طلوع، پیش از غروب. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-     به دوستان خوبی که گفتگوها باهم داشتیم و  بسیاری کتاب‌ها و فیلم‌ها را به‌من شناساندند همیشه مدیونم. همان‌گونه که به‌ &quot; ادگار مورن&quot;، &quot;نیچه&quot; یا برگمان و فون‌تری‌یر و... مدیون خواهم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینها در بازسازی نگاهم نسبت به خودم، به انسان، به زندگی و به رشته‌ی تحصیلی‌ام در آینده بسیار موثر بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بنفش</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها در خیابان که راه می روم. دخترانی را با مانتو و روسری‌های بنفش می‌بینم. راستش حواسم پرت می‌شود و مبهوت جذابیت این رنگ می‌شوم. اگه بنفش مثل رنگ سال همه‌گیر بشه و خانم‌ها بخواهند بیشتر از این رنگ بپوشند ، من تا مدت‌ها نمی‌توانم از خانه بیرون بروم، چون آنقدر حواسم پرت می‌شود که یا به در و دیوار و آدم‌های دیگر برمی‌خورم یا ماشین‌ها زیرم می‌گیرند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در کودکی بنفش در مدادرنگی‌هایم همیشه دست نخورده باقی می‌ماند. مدادش را نگاه می‌داشتم و نمی‌توانستم تمام شدنش را ببینم. چیزی در این رنگ هست که از خیره شدن به آن خسته نمی‌شوم. چیزی از جنس ژرفا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا هم که این رنگ دربر مه‌رویان و نازک‌طبعان جذابیتش دوچندان شده، من بی هیچ مقاومتی تسلیم جاذبه بنفش می‌شوم و تبدیل به مصداق این جمله می‌شوم: ما هیچ، ما نگاه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 22:24:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>س ک س و خشونت</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«مرد جوانی با کت و شلوار سفید اومد داخل پاستگاه و گفت: من دیشب در اولین شب زندگی مشترکم زنم رو کشتم. زنم باکره نبوده. بعد که جسد رو فرستادیم پزشک قانونی معلوم شد باکره بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مردی که زنش بهش خیانت کرده بود در وسط میدان اصلی شهر سر زنش رو برید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مردی پابرهنه و سراسیمه اومد تو پاستگاه و گفت برادرم رو کشتم. رفتیم و دیدم یه کارد توی سینه‌ی برادره. مرد به تحریک زنش به برادر کوچیک‌ترش بدگمان شده بود و تصمیم به کشتنش می‌گیره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; دختری که شکمش ورم شدیدی داشت و به‌تدریج بیشتر می‌شد از طرف خانواده متهم شد که در اثر رابطه نامشروع حامله شده. دخترک خودش رو کشت. بعد از مرگ معلوم شد باکره است و یه غده در شکمش داشته. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اول صبح مردی اومد پاستگاه و یه هفت‌تیر گذاشت روی میزم و گفت دیشب هر دو پسر جوانم رو در رخت‌خواب کشتم. هردو بی‌کارن، بهم زور می‌گن و پولی رو که ندارم ازم می‌خوان. قانون کاری باهاش نداشت چون خودش ولی دم پسرهاشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; زن تنهایی که همسرش در اسارت بود به‌خاطر اتهام‌ها و بدگویی‌های بد‌خواهان متهم به رابطه نامشروع با مرد جوانی شد. هیچ شاهد معتبری که بتونه ثابت کنه رابطه نامشروع وجود داشته نبود. در میدان اصلی شهر، جلو چشم همه مردم هرکدوم صد و بیست ضربه شلاق خوردند. مرد جوان از کارش اخراج شد و به زن تا همیشه به‌چشم یک فاحشه  نگریسته شد. همسرش که از اسارت برگشت باهاش یک کلمه هم حرف نزد. زن نتونست از آبروی خودش دفاع کنه. شوهرش طلاقش داد و دوباره ازدواج کرد. زن بسیار زیبا بود و همیشه حسادت زن‌های آشنا را برمی‌انگیخت... (به یاد فیلم &quot;مالنا&quot; می‌افتم.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; از سی سال پیش تا سال‌ها بعد برای اعدام از روش‌های مختلفی استفاده می‌شد. علاوه بر طناب دار از گلوله، گردن زدن با شمشیر، گذاشتن درگونی و پرت کردن از ارتفاع و سنگ‌سار هم استفاده می‌کردند.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; این‌ها بخشی از خاطرات جنایی پدرم هستند که دیشب برایمان نقل می‌کرد. 30 سال پلیس بوده و کار هرروزه‌اش مواجهه با چنین حوادثی. بسیاری از قتل‌ها بر سر مسائل ناموسی‌اند. مردها برای حفظ قلمرو جنسی‌شان حاضر به کشتن می‌شوند. درست مثل حیات وحش البته با این تفاوت که در حیات وحش برسر تصاحب ماده، نرها با نرها می‌جنگند ولی در عالم انسانی نرها اگر زورشان به هم نرسد خشم‌شان را بر سر ماده خالی می‌کنند و ماده را می‌کشند. چون از پیش به پشت‌وانه قانون یا سنت یا عرف ماده را تصاحب کرده‌اند و حالا حق دارند که متجاوز را در خونش بغلطانند. واقعیت تلخ و مضحکیست. زن بودن در چنین جامعه‌ای ستم‌کِشی مضاعف است. تو را از انسانیت‌ات تهی می‌کنند و به بخشی از اموال مرد تبدیل می‌شوی...    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; صحبت ما از وقتی شروع شد که برنامه‌ای را راجع به اعدام &quot;بهنود شجاعی&quot; از شبکه یک دیدیم. اعدامی که نوعی قتل دولتی یا قانونی است، هیچ نقشی در اصلاح مجرم و جامعه ندارد و تنها خشونت و بدویت را در ساختار حقوقی و فرهنگ‌ ما نهادینه کرده است. اگر گرفتن جان قاتل نقش مهمی در اصلاح جامعه می‌داشت الان باید بعد از سال‌ها کمتر قتل عمدی را مشاهده می‌کردیم. مجازاتی که رو به سوی مرگ دارد نه اصلاح شخصیت قاتل و بازگرداندنش به زندگی. کاش قانون‌گذارانی که با اعدام موافق‌اند &quot;فیلم کوتاهی درباره کشتن&quot; از کیشلوفسکی را می‌دیدند تا بدانند کشتن، کشتن است چه قانونی باشد و چه غیر قانونی و ربطی به تنبیه و اصلاح فرد یا جامعه ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه شب تلخی بود دیشب!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 08:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان، فراموشی و دیگران</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی‌دانم حافظه‌ام خیلی ضعیف شده یا حوادث زندگی برایم خیلی روزمره و تکراری شده که به‌سادگی از یاد می‌برمشان. تنها با نوشتن یا بازگفتن است که تجربه‌هایم را بهتر به‌خاطر می‌سپارم. هم به این دلیل که مثل نوعی حافظه همه‌چیز را ثبت می‌کند و هم اینکه در مواجهه با آگاهی دیگران (شما خواننده گرام رو عرض می‌کنم!) گسترده‌تر و ماندگارتر می‌شود. فعلا که تنها راه‌ من همین وبلاگی است که مرا با دیگران وصل می‌کند و تنها جایی که نشانی از من دارد. شاید اگر دوستان خوبم در نزدیکی‌ام بودند و اوقاتمان را بیشتر باهم می‌گذراندیم و تجربه‌هایمان را بیشتر به اشتراک می‌گذاشتیم، اینقدر زود همه‌چیز فراموشم نمی‌شد. یا در فضاهای عمومی و اجتماعی متناسب با علاقه‌ام می‌توانستم حضور داشته باشم که آن‌ها هم از صدقه سری دولت کریمه هنوز به‌وجود نیامده درحال نابودی‌اند. به هرحال گاهی چاره‌ای نیست جز اینکه به نوشتن و ثبت خودم در اینجا و در ذهن شما پناه ببرم تا در برابر سیل بنیان‌کن زمان و فراموشی بایستم. حیف که همه حرف‌ها گفتنی و نوشتنی نیستند وگرنه دوست داشتم یادداشت‌های روزانه شخصی‌ام را هم در اینجا بیاورم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها که به برکت مطالعه فشرده و تمام وقت برای کنکور ارشد که شبیه نوعی ریاضت و مراقبه است فرصتی دست می‌دهد که به خودم و گذشته‌ای که رفته بیاندیشم، به‌جد با این مشکل &quot;فراموشی&quot; مواجه می‌شوم. شاید یک مکانیسم دفاعی برای مواجه نشدن با واقعیت تلخ احتمالی است؛ با فراموشیِ خود بهتر می‌توان تحمل کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم تا با خودش دست به‌یقه نشود و خودش و باورهایش و سبک زندگی‌اش را نقد نکند نمی‌تواند درست قدم بردارد. نقد دیگران هم به همان اندازه مهم است و مفید. نظرات‌تان بازتاب حضور من در آگاهی شماست. مرا هم در آگاهی‌خود شریک کنید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 06:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هبوط</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آسمان انتزاع متافیزیک و فلسفه‌های دین و اخلاق و ذهن، به زمین ملموس و انضمامیِ روابط انسانی و مناسبات قدرت و سلطه و صلح و آزادی و عدالت رسیدم. و از حصار تنگِ فرد، که بر گرد انسان کشیده بودم(در عرفان و روان‌شناسی)، به فضای گشوده و پیچیده‌ فرهنگ و اجتماع و سیاست رسیدم. دیگر معنا برایم در ذات جهان یا در سرشت فرد انسانی قابل کشف نیست. معنا را باید در آفرینشی انسانی آفرید. با زیستن برای زندگی و دل سپردن به تجربه‌های نو، فارغ از هر باید و سنتی که از پیش خطی رسم می‌کند، به یاری آگاهی، هنر، ادبیات، دوستی و عشق. و در تلاش برای ساختن جهانی که در سایه صلح و آزادی و عدالت، انسانی‌تر باشد و بتوان تولد هر کودک را نشانی از شکوفایی بیشتر انسان دانست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احساس می‌کنم زمین زیر پایم استوارتر از پیش است. می‌توانم گام بردارم و ادامه دهم، تنهایی خویش را بر دوش بکشم، حضور &quot;دیگری&quot; را در این دم کوتاه عمر پذیرا باشم و چشم در چشم مرگ بگویم:&quot;من هستم&quot;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 14:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دموکراسی </title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دموکراسی آن نیست که مردان آزادانه از سیاست بگویند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی‌آنکه کسی به آنها اعتراض کند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دموکراسی آن است که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنان از عشق بگویند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی‌آنکه کشته شوند. &lt;FONT size=1&gt;&quot;سعاد الصباح&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 06:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در ستایش زندگی</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زندگی را باهم زندگی کنیم و بودن‌هایمان را اجتماعی‌تر و ژرف‌تر باشیم. بیانیه‌ی سیزدهم میرحسین را باید به دقت خواند. قسمت‌هایی از آن را باهم بخوانیم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;ما تنها در صورتی به این اطمینان می‌رسیم که دستاوردهای سیاسی- اجتماعی خود را به زندگی‌های روزمره‌مان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشته‌اند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته می‌شدند یا تصور می‌كردند باید به خانه‌هایشان بازگردند محصول از میان می‌رفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه‌هایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت‌های روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار می‌شود.&quot;&lt;BR&gt;&quot;وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;به همین ترتیب اگر گفته می‌‌شود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه می‌کنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصدایی‌ها و پیوندها و چشم‌پوشی‌ها و یکرنگی‌ها و هوشمندی‌ها و سرزندگی‌هایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر می‌کند.علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنج‌ها بی‌نیاز می‌کند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست می‌آوریم دوام می‌خواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید.&quot;  &lt;FONT size=1&gt;&quot;برادر شما - میر حسین موسوی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 22:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لارس‌فون‌تری‌یر و سرشت انسانی</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلم &quot;احمق‌ها&quot; از لارس‌فون تری‌یر رادیدم. مثل دودفعه قبل مواجهه با این کارش هم برایم تکان‌دهنده بود. مثل &quot;داگویل&quot;، مثل &quot;رقصنده در تاریکی&quot;. فیلسوف بدبین(شاید هم واقع‌بین) و ژرف‌اندیش سینما. در پایان فیلم آنچنان شوکه می‌شوی که مدتی طول می‌کشد از زیر اقتدار و نفوذی که بر تو داشته بیرون بیایی و به فیلم بیاندیشی. اگر می‌خواهید از جنبه‌های نادیده وجود انسان بیشتر باخبر شوید فون‌تری‌یر را جدی بگیرید. جنبه‌هایی که بشر همیشه سعی در انکار یا نادیده‌ گرفتن آنها دارد. شرارت، دیوانگی، بازیگوشی، کودکی و معصومیت و... . این جنبه‌ها در برابر عقلانیت حسابگرانه مدرن و تعریفی که از انسان به عنوان موجودی هوشمند/ عاقل وجود دارد  همیشه نادیده گرفته می‌شود. حیوان تکامل یافته‌ای که در عین هوشمندی و عاقلی، دیوانه و بازی‌گوش هم هست. در عین گرایش به بقا و آرامش و عشق، ویرانگر و بی‌قرار و قاتل هم هست. و در عین گرایش به خیر، شرور هم هست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فتوای1: دیدن آثار فون‌تری‌یر بر همه کسانی که نگاه خوش‌بینانه‌ای به سرشت انسان دارند واجب عینی است!  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فتوای2: از دوست گرام  &quot;ح س م ص م&quot; می‌خواهم که بقیه فیلم‌های فون‌تری‌یر را زودتر به دستم برساند و گرنه در اولین اقدام به‌ جرم نپرداختن زکات فیلم، نامشان را فاش می کنم. البته این فریضه بر ایشان واجب کفایی است و اگر کس دیگری این کار را انجام دهد وجوبش بر ایشان ملغا می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 19:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی‌پولی</title>
<link>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیروز با دوست خوبم مهدی رفتیم سینما و &quot;بی‌پولی&quot; را دیدیم از حمید نعمت الله. به یک‌بار دیدنش می‌ارزید. راستش از بی‌‌پولی ترسیدم، نه از فیلمش، بلکه از موقعیتی که آدم بی‌پول و فقیر باشد. در این جامعه که ملاک هر قضاوتی درباره افراد حول محور دارایی‌هایش می‌گردد، اگر پولی در بساط نداشته باشیم، چقدر برای دیگران ارزش‌مند باقی می‌مانیم؟ نگران می‌شویم از اینکه عزیزترین کسان‌مان هم رهایمان کنند: آدم اگه فقیر بشه خوبی‌هاش هم حقیر می‌شه... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بازی‌ها در حد قابل قبولی بودند به‌جز بازی لیلا حاتمی که در نقشش جانیفتاده بود. کاراکتر بهرام رادان هم برایم چندان قابل باور نبود. مرد جوانی که به‌خاطر حفظ آبرو و کلاس اجتماعی، بیکاری‌اش را از همه حتا همسرش پنهان می‌کند و در شرایطی که پولی برای خرید غذا یا شیرخشک بچه ندارند هم حاضر به فروش اساس خانه یا طلاهای همسرش نمی‌شود. به نظرم کمی اغراق‌آمیز بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این سال‌ها که امکان دیدن فیلم خوب در سینما آنقدر کم است که ممکن است سینما رفتن را فراموش کنی، &quot;بی‌پولی&quot; فرصتی است که قدم در آن سالن تاریک بگذاری و کمی هم به فقری که جامعه را در بر گرفته بیاندیشی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 10:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atashgahedirin&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>atashgahedirin</dc:creator>
<guid>http://atashgahedirin.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
